جمعه, ۱ خرداد(۳) ۱۴۰۵ / Fri, 22 May(5) 2026 /
فرصت امروز

مطالب :  

پارسا امیری

8 سال پیش
آداب کسب و کار / جگرکی: جگر تازه و سالم
آداب کسب و کار / جگرکی: جگر تازه و سالم

کشتارگاه. با تعجب نگاهم کرد و گفت: کشتارگاه؟! گفتم: کشتارگاه دیگه. پسر کوچکم نگاهی بهم کرد و گفت: واقعا کشتارگاه؟ اسمش ترسناکه. خندیدم و گفتم نه بابا ترس نداره الان اسمش شده میدون بهمن. ولی تا چند وقت پیش اسمش کشتارگاه بود. البته هنوز قدیمی...

8 سال پیش
آداب کسب و کار / فروشندگی: فروشندگی نیاز به علم، مهارت و تجربه دارد
آداب کسب و کار / فروشندگی: فروشندگی نیاز به علم، مهارت و تجربه دارد

مهرداد سرویراستار انتشارات بود. بچه با سوادی بود و در زمینه بازاریابی و فروش تخصص داشت. ویراستار کتاب های زیادی در زمینه بازایابی و فروش بود و کلی اطلاعات داشت. برای همین وقتی ازش پرسیدم: مهرداد تو فکر می کنی فروشندگی فروشگاه های بزرگ با فر...

8 سال پیش
آداب کسب و کار/ واکسی: به کارتان عشق بورزید
آداب کسب و کار/ واکسی: به کارتان عشق بورزید

نخستین بار توی خیابون کریم خان دیده بودمش. جوانی بیست و چند ساله. قدی متوسط داشت با موهای مجعد سیاه. کمی سیه چرده بود و بسیار خوش زبان. فوق دیپلمش رو که گرفت وارد بازار کار شد. تجربه کارهای مختلفی رو داشت؛ از عملگی تا فروشندگی در مترو و ویز...

8 سال پیش
آداب کسب وکار / خیاطی زنانه: خیاطی هم مثل نقاشی است
آداب کسب وکار / خیاطی زنانه: خیاطی هم مثل نقاشی است

همه از فرم لباس ها و دوختش تعریف می کردند. مهتاب هم دست کسی نبود هی این ور و اون ور می کرد تا خانم های مجلس لباسش رو ورانداز کنند؛ یه پیراهن مشکی مجلسی شیک با دوخت بسیار عالی. هیچ کس باور نمی کرد این لباس رو الناز خواهر زاده کوچولوی مهتاب د...

8 سال پیش
آداب کسب و کار / زنان روستاهای شمال: این هم هدیه من به شما!
آداب کسب و کار / زنان روستاهای شمال: این هم هدیه من به شما!

هوای مه آلود و خنک جاده دیلمان به سیاهکل همیشه تو خاطرم هست. درختان سبز و آبشارهای کوچک که هرازگاهی تو جاده دیده می شد و دره های کوچک مه آلود لذت وصف ناشدنی داشت. در کناره های جاده زنان روستایی بساط کوچکی پهن کرده بودند. به اصرار همسرم کن...

8 سال پیش
آداب کسب وکار / آبمیوه فروشی: به دلم نمی چسبه
آداب کسب وکار / آبمیوه فروشی: به دلم نمی چسبه

آب هویچ بستنی. آره دیگه آب هویچ بستنی. صدای مهرداد بود که از تو ماشین داد می زد و به پیمان می گفت براش آب هویچ بستنی سفارش بده. تو آبمیوه فروشی خلوت بود. چند تا میز هم توی پیاده رو بود که دو نفر نشسته بودند. نمی دونم پیمان چرا اینجا رو انتخ...

8 سال پیش
آداب کسب و کار / کسب و کار خانگی: زن خوب فرمانده پارسا!
آداب کسب و کار / کسب و کار خانگی: زن خوب فرمانده پارسا!

بابا و مامان هر وقت دعواشون می شد بابا به کارش افتخار می کرد و می گفت: بله خانم معلم بودن افتخاره. مامان هم با صدای بلندتری می گفت: حالا این افتخار رو این ماه بده صاحب خونه بابت اجاره عقب مونده. این داستان تکراری و قدیمی خونه ما تو دوران ک...

8 سال پیش
آداب کسب و کار / کاسب کیه؟
آداب کسب و کار / کاسب کیه؟

صدای محمد همیشه بلندتر از صدای محسن بود. این دو تا که کنار هم بودند مدام درباره یک موضوع بحث می کردند و هیچ کدام حرف دیگری رو قبول نداشت. ساعت 5 عصر بود و هنوز جواد نیومده بود. اما بحث محمد و محسن شروع شده بود. محمد بدون اینکه محسن را نگاه...

8 سال پیش
آداب کسب‌ و‌ کار / تحویل نان گرم: مرد بزرگ صنعت نان ایران
آداب کسب‌ و‌ کار / تحویل نان گرم: مرد بزرگ صنعت نان ایران

هر روز با دوچرخه این طرف و اون طرف می رفت. دو سه سالی بود که تو محله ما زندگی می کرد. اهل یکی از روستاهای نیشابور بود. اسمش حامد بود. جوان بود و حدود 25 سالی سن داشت.  پسر مودب و تمیزی بود. با همه اهالی محل سلام و علیک داشت و خیلی زود...

8 سال پیش
آداب کسب و کار / قالی شویی: انگار تازه از کمپانی آمده
آداب کسب و کار / قالی شویی: انگار تازه از کمپانی آمده

 عمه ناهید تا اومد خونه مون چشمش به فرش های تمیزی افتاد که همون روز عصر از قالی شویی آورده بودند. قبل از اینکه سلام و علیکش تموم بشه گفت: واه چه قدر این قالی تمیز شده. تو رو خدا نگاه کن انگار تازه از کمپانی آوردند نوی نوی نو. محبوبه...

8 سال پیش
آداب کسب و کار  / مدیریت سالن سینما: یک مدیر خوب
آداب کسب و کار / مدیریت سالن سینما: یک مدیر خوب

جلال از بچگی به دیدن فیلم های ایرانی علاقه داشت، واسه همین هر پنجشنبه و جمعه دنبال یه نفر بود تا اونو برای رفتن به سینما همراهی کنه. یک پنج شنبه دم دمای غروب اومده بود دفتر ما تا با اون و مسعود بریم سینما. فرصتی بود تا دقایقی به صرف یه چایی...

8 سال پیش
آداب کسب و کار / کتابفروشی: مشاوره حرفه ای
آداب کسب و کار / کتابفروشی: مشاوره حرفه ای

تازه وارد تهران شده بودم. بابام خیلی اصرار داشت که با من به تهران بیاد و مثلا هوای یک بچه شهرستانی رو داشته باشه. اما من با غرور جوانی اصرار داشتم که من می خوام دو روز برم تهران و چند تا کتاب بخرم و برگردم. شب هم که خونه خاله ناهید اینها هس...

8 سال پیش
آداب کسب و کار / باربری: یک شرکت باربری مثل دسته گل
آداب کسب و کار / باربری: یک شرکت باربری مثل دسته گل

حوالی میدان ولی عصر اونو دیدم. تقریبا سه سالی بود ازش خبر نداشتم. چشم تو چشم که شدیم، همدیگه را بغل کردیم و من با شوق گفتم: محسن کجا بودی این همه سال؟ پسر دلمون برات یک ذره شد. همین طور که باهاش حرف می زدم دستهاش رو گرفتم و بدون سوال و جواب...

8 سال پیش
آداب کسب و کار / آرایشگاه: شناخت بیشتر، خدمت بهتر
آداب کسب و کار / آرایشگاه: شناخت بیشتر، خدمت بهتر

تازه به این محله اومده بودیم و آرش پسر کوچکم اصرار داشت که موهاشو تو همین آرایشگاه سر کوچه کوتاه کنه. هر چقدر گفتم خوب چرا اینجا؟ چیزی نگفت و فقط اصرار داشت که بابا تو رو خدا بریم آرایشگاه امید. من هم قبول کردم و زنگ زدم به آرایشگاه و برای...

8 سال پیش
آداب کسب‌ و‌ کار / تعمیرات سرویس بهداشتی: بازدید رایگان و عیب یابی
آداب کسب‌ و‌ کار / تعمیرات سرویس بهداشتی: بازدید رایگان و عیب یابی

هنوز از خواب بلند نشده بودم که صدای غرولند خانم کل سالن خونه را پرکرده بود: آخه این چه وضعیه الان دو بار داریم سرویس بهداشتی را تعمیر اساسی می کنیم، اما بازهم آقای جعفری اومده می گه دستشویی شما آب می ده. خمیازه ای کشیدم و گفتم: یک صبح جمع...

8 سال پیش
آداب کسب و کار / دکه مطبوعاتی: چرا دکه ها چیپس و آدامس می فروشند؟
آداب کسب و کار / دکه مطبوعاتی: چرا دکه ها چیپس و آدامس می فروشند؟

از تاکسی که پیاده شدم چشمم به کیوسک مطبوعاتی افتاد و طبق روال به طرفش رفتم و نگاهی به مجلات کردم. در همان نگاه اول متوجه تفاوت شدم. انگار این کیوسک با بقیه کیوسک ها خیلی فرق داشت. داخل کیوسک جوان بلند قامتی در حال ورق زدن مجله بود. سلام ک...

8 سال پیش
آداب کسب و کار / خشکشویی: اندر فواید پسران تحصیلکرده
آداب کسب و کار / خشکشویی: اندر فواید پسران تحصیلکرده

زنگ آیفون که به صدا دراومد به سمتش رفتم و دیدم جوانی خوش  پوش پشت در است. تعارف کردم و گفتم بفرمایید، شما؟  گفت: مسعود هستم، همکار عباس آقا. عباس آقا تو محله ما خشکشویی داشت. سال ها ما اونو می شناختیم. گفتم: در خدمتم. گفت: ا...

8 سال پیش
آداب کسب و کار / فروشگاه لوازم کودک: فروشندگی هزار و یک فوت و فن داره
آداب کسب و کار / فروشگاه لوازم کودک: فروشندگی هزار و یک فوت و فن داره

چند روزی بود که به همسرم قول داده بودم برای خرید لباس دختر کوچولوم با او به مرکز خرید بروم. عصر یک جمعه درحالی که هوای تابستانی بسیار گرم بود به سمت مرکز خرید رفتیم. هوای داخل مرکز خرید بسیار مطبوع و خنک بود و هر خریداری را وادار می کرد ساع...

8 سال پیش
آداب کسب و کار / مشاور املاک: شما نوش جان بفرمایید!
آداب کسب و کار / مشاور املاک: شما نوش جان بفرمایید!

از در که وارد شدم قبل از اینکه من سلام کنم مرد بلند قامتی که گویا مدیر بنگاه املاک بود سلام کرد و به سمت من آمد و در حالی که دستش را به سوی من دراز می کرد، گفت: خیلی خوش آمدید. من رسولی مدیر املاک با افتخار در خدمت شما هستم. و کارت ویزیت زی...

8 سال پیش
آداب کسب و کار / راننده تاکسی: لطفا رعایت کنید!
آداب کسب و کار / راننده تاکسی: لطفا رعایت کنید!

وارد تاکسی که شدم راننده آماده حرکت بود. قبل از اینکه من سلام کنم، سلام کرد و گفت: همه میدان ولیعصر؟ گفتیم: بله. تا خواست به من که صندلی جلو نشسته بودم اشاره کند که کمربند رو ببندم من زودتر این کار رو کردم. شیشه های اتومبیل بالا رفت و کولر...