مخرب و فلج کننده ترین افسانه ای که در دنیای خلاقیت وجود دارد ایده الهام به مثابه یک نیروی ماورایی و غیرقابل کنترل است؛ یک موهبت آسمانی که یا بر شما نازل می شود یا نمی شود. این تصور رمانتیک نویسندگان، فیلمسازان و هنرمندان بی شماری را در مقابل یک صفحه سفید یا یک بوم خالی برای ساعت ها، روزها و حتی سال ها به اسارت گرفته است. آنها در سکوت منتظر رسیدن آن جرقه جادویی هستند، غافل از اینکه این انتظار خود بزرگترین مانع در مسیر خلق کردن است. واقعیت بسیار فنی و به مراتب امیدبخش تر است: ایده یک ماده خام است و تولید آن نه یک هنر اسرارآمیز، که یک فرآیند صنعتی قابل طراحی و تکرار است.
ایده ها پیدا نمی شوند؛ ساخته می شوند. این یک تغییر بنیادین در نگاه است که می تواند یک فرد خلاق را از یک قربانی منفعل شانس به یک معمار فعال فرصت تبدیل کند. شرکت های خلاقی که جهان را تغییر داده اند، مانند پیکسار یا اپل، هرگز منتظر الهام نمی نشینند.
آنها کارخانه هایی برای تولید ایده ساخته اند؛ سیستم هایی که به طور مداوم، ورودی های خام دنیای اطراف را به مفاهیم جدید و شگفت انگیز تبدیل می کنند. آنها می دانند که برای پیدا کردن یک الماس، باید هزاران تن خاک را جابه جا کرد. بنابراین، به جای جست وجوی بیهوده برای آن یک الماس، تمام تمرکز خود را بر روی ساختن بهترین و کارآمدترین ماشین حفاری ممکن می گذارند. درک مکانیک این ماشین، کلید شکستن طلسم صفحه سفید و تبدیل شدن به یک تولیدکننده بیوقفه داستان است.
میکروسکوپ بر روی امور عادی

بزرگ ترین منبع داستان که به طرز طعنه آمیزی درست در مقابل چشمان ما قرار دارد و بیش از همه نادیده گرفته می شود، خود زندگی روزمره است. دنیای اطراف ما، از یک کافه شلوغ گرفته تا یک مکالمه کوتاه در یک فروشگاه، مملو از درام های کوچک، شخصیت های پیچیده و سوالات بزرگ است.
مطلب مرتبط: شخصی سازی داستان برند: رمزگشایی از چالش بزرگ برندینگ
مشکل اینجاست که ما اغلب با یک فیلتر کارایی به جهان نگاه می کنیم؛ ما فقط به دنبال اطلاعاتی هستیم که برای رسیدن از نقطه A به نقطه B نیاز داریم، اما یک داستانگو باید این فیلتر را خاموش کرده و یک میکروسکوپ کنجکاوی را روشن کند. او باید مانند یک انسان شناس از یک سیاره دیگر، به جزئی ترین و عادی ترین رفتارهای انسانی نگاه کند.
استودیوی انیمیشن پیکسار استاد این هنر است. جادوی فیلم هایی مانند بالا (Up) یا داستان اسباب بازی (Toy Story) از ایده های خارق العاده ریشه نمی گیرد. قدرت آنها از توانایی بی نظیرشان برای پیدا کردن عمیق ترین و جهانی ترین احساسات انسانی (عشق، فقدان، ترس از فراموش شدن) در عادی ترین شرایط (یک پیرمرد تنها و یک اسباب بازی قدیمی) می آید.
آنها به ما نشان می دهند که اگر با دقت کافی گوش دهید، حتی یک لامپ مطالعه قدیمی هم داستانی برای گفتن دارد. این رویکرد نیازمند یک مهارت است: مشاهده فعال. دفترچه ای به همراه داشته باشید و جزییات را یادداشت کنید: یک تیک عصبی عجیب، یک جمله شنیده شده خارج از متن، روشی که یک نفر قهوه اش را هم می زند. هر کدام از این جزییات، بذری برای یک داستان بالقوه است.
باستان شناسی فرهنگی
هیچ داستانی در خلأ خلق نمی شود. هر داستانی گفت وگویی با هزاران روایتی است که پیش از آن گفته شده اند. تاریخ، اسطوره شناسی، مقالات روزنامه ها و حتی داستان های عامیانه یک گنجینه بی پایان از ساختارها، شخصیت ها و درگیری های بنیادین هستند که بارها و بارها امتحان خود را پس داده اند. وظیفه یک داستانگوی مدرن اختراع دوباره چرخ نیست، بلکه برداشتن شاسی یک کالسکه قدیمی و نصب کردن یک موتور جت بر روی آن است. این بازترکیب خلاقانه قلب بسیاری از بزرگ ترین موفقیت های فرهنگی است.
حماسه جنگ ستارگان در هسته خود بازآفرینی خلاقانه فیلم های سامورایی آکیرا کوروساوا و وسترن های کلاسیک آمریکایی در یک پس زمینه فضایی است. جورج لوکاس ایده ها را ندزدید؛ او با احترام آنها را قرض گرفت و در یک زمینه کاملا جدید، معنایی تازه به آنها بخشید.
بسیاری از آثار بزرگ دیزنی، بازتفسیری مدرن از قصه های پریان قدیمی هستند. این فرآیند، یک تقلب نیست؛ این ماهیت تکامل فرهنگی است. برای یک نویسنده، خواندن یک کتاب تاریخی در مورد یک دوره فراموش شده یا مطالعه اسطوره های یک فرهنگ ناآشنا، مانند قدم زدن در یک معدن طلای روایت است. هر رویداد تاریخی، پر از شخصیت های واقعی با انگیزه های پیچیده و تصمیمات مرگ و زندگی است که بسیار دراماتیک تر از هر داستان تخیلی هستند.
قدرت رهایی بخش رویاپردازی
گاهی اوقات آزادترین فضا برای خلاقیت یک اتاق کاملا خالی نیست، بلکه یک اتاق با دیوارهای مشخص است. یک بوم کاملا سفید می تواند فلج کننده باشد، زیرا تعداد انتخاب ها بی نهایت است، اما یک محدودیت یا یک قانون مشخص ذهن را وادار به بازی می کند. قدرتمندترین ابزار برای ایجاد این زمین بازی ذهنی، پرسش ساده و جادویی «چه می شد اگر؟» است. این پرسش یک جرقه کوچک از یک ایده عادی را برداشته و با افزودن یک متغیر غیرمنتظره، آن را به یک آتش سوزی خلاقانه تبدیل می کند.
مطلب مرتبط: داستان برندهای بزرگ: مروری بر پشت صحنه توسعه برندهای محبوب دنیا
«چه می شد اگر اسباب بازی ها زمانی که ما در اتاق نیستیم، زنده می شدند؟» (داستان اسباب بازی). «چه می شد اگر ما می توانستیم وارد رویاهای دیگران شویم؟» (فیلم اینسپشن از کریستوفر نولان). چه می شد اگر دایناسورها را به دنیای مدرن باز می گرداندیم؟» (پارک ژوراسیک).
هر کدام از این دنیاهای پیچیده از یک پرسش ساده آغاز شده اند. این تکنیک، یک راه عالی برای فرار از کلیشه هاست. یک داستان عاشقانه عادی را بردارید و از خودتان بپرسید: «چه می شد اگر این دو نفر فقط می توانستند از طریق نامه هایی که در زمان سفر می کنند با هم ارتباط برقرار کنند؟». این محدودیت، به طور خودکار شما را مجبور به پیدا کردن راه حل های داستانی خلاقانه و منحصر به فرد می کند.
حفاری درونی: واکاوی داستان های شخصی

عمیق و غنی ترین منبعی که هر داستانگویی در اختیار دارد، خود اوست. خاطرات، ترس ها، رویاها، امیدها و بزرگترین سوالات بی پاسخ ما مواد خامی هستند که قدرتمندترین و اصیل ترین داستان ها از آنها ساخته می شود. اغلب نویسندگان جوان از نوشتن در مورد تجربیات شخصی خود اجتناب می کنند، زیرا فکر می کنند که داستان هایشان بیش از حد شخصی و برای دیگران غیرقابل درک است. این یک خطای بزرگ است. حقیقت این است که هرچه یک داستان، ریشه های عمیق تری در یک احساس واقعی و مشخص انسانی داشته باشد، به همان اندازه برای مخاطبان بیشتری در سراسر جهان، قابل لمس و جهانی خواهد بود.
لازم نیست زندگینامه خود را بنویسید. این فرآیند حفاری عاطفی است. از خودتان بپرسید: بزرگ ترین ترسی که در زندگی داشته ام چه بوده است؟ آن ترس را بردارید و آن را در کالبد یک شخصیت خیالی در یک دنیای فانتزی قرار دهید. اینگونه است که جی کی رولینگ تجربه خود از افسردگی را به موجودات وحشتناکی به نام دمنتور در دنیای هری پاتر تبدیل کرد و با این کار به میلیون ها خواننده جوان کمک کرد تا احساسات پیچیده خود را بهتر درک کنند. داستان هایی که از این چشمه درونی می جوشند، دارای یک «اصالت» انکارناپذیر هستند؛ کیفیتی که مخاطبان در دنیای پر از محتوای مصنوعی امروز، بیش از هر زمان دیگری تشنه آن هستند.
مطلب مرتبط: چگونه داستان برندمان را بیان کنیم؟
ذهن یک داستانگو نه یک انبار که یک کارخانه است. ایده، محصول نهایی این کارخانه است. این کارخانه برای کار کردن، به خطوط تولید منظم (تکنیک هایی مانند چه می شد اگر؟)، تامین کنندگان قابل اعتماد مواد خام (مشاهده زندگی روزمره و مطالعه تاریخ) و یک منبع انرژی قدرتمند (احساسات و تجربیات شخصی) نیاز دارد. یک داستانگوی حرفه ای منتظر نمی ماند تا رعد و برق الهام به او برخورد کند. او با انضباط و هوشمندی، یک دکل صاعقه گیر غول پیکر در بالاترین نقطه کارخانه ذهنی خود نصب می کند و اطمینان حاصل می کند که وقتی آن جرقه آسمانی از راه می رسد، او آماده است تا تمام انرژی آن را مهار کرده و به چیزی ماندگار تبدیل نماید.
منابع:
