شنبه, 05 مهر 1399 - 19:21

آیا الگوی سوسیالیسم چین می توان به مثابه یک گفتمان توسعه در ایران مطرح باشد؟

اژدهای زرد پس از درخشش دوران باستان حالا یک بار دیگر در ابتدای هزاره سوم میلادی، دوره جدیدی از شکوفایی را تجربه می کند. پکن حالا در معادلات سیاسی و مناسبات اقتصادی جهان به یک قطب مهم تبدیل شده و توانسته نظام تک ‎قطبی جهان و رهبری غرب را به چالش بکشد. بی ‎خود نیست که ایالات متحده در دوره ریاست جمهوری دونالد ترامپ این‎همه از قدرت چین واهمه دارد و چند دهه پس از پایان جنگ سرد و فروپاشی شوروی، جنگ سرد دیگری را با پکن در پیش گرفته است.

در میانه قرن بیستم، مائو تسه تونگ، رهبر انقلاب کمونیستی چین با جمله معروف «من به روش خودم مبارزه می کنم» بذری را در سرزمین اژدهای زرد کاشت که حالا این بذر در عرصه سیاست و اقتصاد جهانی به درختی پهناور بدل شده است. الگوی سوسیالیسم چینی حالا به عنوان بدیل نظام سرمایه‎ داری، کاپیتالیسم غربی را به مبارزه طلبیده و در مسیر توسعه از کشورهای سرمایه ‎داری پیشی گرفته است. هرچند این الگوی توسعه به خودکامگی سیاسی در چین منجر شده و برخلاف دیگر الگوهای توسعه از حداقلی از دموکراسی برخوردار نبوده، اما همین ویژگی، چین را به نمونه‎ای جالب و جذاب برای پژوهشگران توسعه تبدیل کرده است.

مختصات الگوی چینی توسعه

در حالی که اغلب تئوری‎ های توسعه، حداقلی از دموکراسی و توسعه سیاسی را لازم می‎ شمارند و توسعه سیاسی را ویژگی لازم امر توسعه اقتصادی می دانند، اما چین در سایه خودکامگی سیاسی حزب کمونیست توانست به دستاوردهای شگرفی در عرصه اقتصاد دست یابد و به قدرت دوم حال حاضر اقتصاد جهانی تبدیل شود، هرچند که بسیاری از ناظران سیاسی و پژوهشگران اقتصادی دور نمی دانند زمانی را که چین از آمریکا سبقت گرفته و در قامت قدرت نخست اقتصادی جهان بایستد.

نکته شگفت انگیز برای پژوهشگران اقتصادی و آن دسته از اقتصاددانانی که در زمینه گفتمان توسعه کار می کنند، این است که چینی ها چگونه توانستند سبک جدیدی از توسعه را تجربه کرده و به موردی استثنایی در قاعده توسعه اقتصادی جهان تبدیل شوند؟ آنها چگونه در غیاب حداقلی از دموکراسی سیاسی و برخلاف نمونه های جهانی توسعه نظیر آمریکا، اروپا، ژاپن، هند، مالزی و کره جنوبی، به توسعه اقتصادی منهای توسعه سیاسی رسیدند؟ اساسا مختصات الگوی چینی توسعه چیست و آیا کشورهای درحال توسعه می توانند از آموزه های سوسیالیسم چینی در مسیر توسعه بهره ببرند؟ آیا الگوی توسعه چینی با توجه به استبدادزدگی تاریخی ایران می ‎تواند در کشورمان نیز به معرض آزمون درآید و به مثابه یک گفتمان توسعه مطرح باشد؟

اینها سوالاتی است که کمال اطهاری، استاد دانشگاه و پژوهشگر اقتصاد توسعه چندی پیش در درسگفتارهای موسسه «پرسش»، گریزی به آنها زد و کوشید ویژگی ها و مختصات الگوی چینی توسعه را برشمارد. خلاصه ای از گفته های او در این درسگفتار را در ادامه می خوانید.

گفتمان توسعه ایرانی و الگوی سوسیالیسم چینی

چین به راستی مدل خاصی از توسعه را به جهان معرفی کرده است: میانگین رشد سالانه تولید ناخالص داخلی واقعی چین از 1979 تا 2016 حدود 9.6 درصد بود. چین توانسته در هر هشت سال اندازه اقتصاد خود را دو برابر کند. در این مدت 800 میلیون چینی از زیرِ خط فقر به در آمده ‎اند. داده ‎های صندوق بین‎ المللی پول و مجمع اقتصاد جهانی نشان می ‎دهد که (برمبنای برابری قدرت خرید) چین در سال 2014 از آمریکا به ‎عنوان بزرگ‏ترین اقتصاد جهان پیشی گرفته است. برمبنای برابری قدرت خرید، سهم چین از تولید جهانی از 2.3 درصد در سال 1980 به 18.3 درصد در سال 2016 افزون شده و هم‎ زمان سهم آمریکا در تولید جهانی از 24.3 درصد به 15.3 درصد کاهش یافته است. صعود اقتصاد چین چشمگیر بوده است، چراکه در سال 1980 تولید این کشور (برمبنای برابری قدرت خرید) تنها یک‎ دهم آمریکا بود و پیش ‎بینی می‎ شود تا سال 2022 اقتصاد چین 46.6 درصد بزرگ‏تر از اقتصاد آمریکا شود. این اعداد و ارقام گویای آن است که به الگوی توسعه چینی، نه به عنوان الگویی که باید از آن گرته برداری کرد، بلکه باید به اصولی که چین در مسیر خود به کار گرفته، توجه شود، اما این برخورد نباید به صورت ایدئولوژیک باشد، آموختن این اصول برای کشور های جهان سوم مهم است. ورود من به ارزیابی الگوی توسعه چینی نه از منظر گرته برداری و نه از منظر برخورد ایدئولوژیک است؛ به نظر می رسد چند اصل مهم در این الگوی توسعه وجود دارد که باید به آن پرداخت.

نخست اینکه چین برخلاف فرآیند انباشتی که کشور های مرکزی سرمایه داری انجام دادند و این انباشت سرمایه اولیه را با استعمار، نفوذ و فروش اسلحه پیش برده اند، رفتار کرده است. چین از ابتدا یک هدف اساسی در نظر گرفته که بسیاری در ایران به آن توجه نکردند؛ در حقیقت چین Equal Exchange یا مبادله برابر را مدنظر قرار داد؛ یعنی کاری که قبلا ژاپن و کره جنوبی کرده بودند. در نظریه های وابستگی «گوندر فرانک» عنوان می شد برای اینکه بتوانیم جلوی توسعه‏ نیافتگی را بگیریم باید از راهبرد جایگزینی واردات پیروی کنیم و رابطه با کشورهای مرکزی و امپریالیسم را به حداقل برسانیم، به این ترتیب می توانیم مازاد اقتصادی لازم را برای توسعه به دست آوریم. در ایران هنوز عده ای به این مسئله معتقدند و ناشی از کم‏دانشی در حوزه توسعه و غفلت از برخورد های ایدئولوژیک است؛ بهتر است که بگوییم اسیر برخورد های ایدئولوژیک وابسته بودن هستند. طرفداران این نظریه بعد از مدتی فهمیدند که این کار اشتباه است چون همواره مجبور می‏شوند که برای دستیابی به تکنولوژی نوین از کشور های مرکزی واردات داشته باشند و چون بهره وری آنها بالا است، مازاد اقتصادی را در اثر مبادله نابرابر خارج می کنند. حتی اگر تراز بازرگانی آنها مثبت باشد در اثر مبادله نابرابر، این مازاد خارج می شود. به این معنا که شما کالایی را صادر می کنید که 10 ساعت کار صرف آن شده است و کالایی را وارد می کنید که یک ساعت کار برای آن صرف شده است، به این ترتیب، مازاد اقتصادی شما خارج می شود، حتی اگر تراز مثبتی داشته باشید. من حتی در مطالعات اخیر که سعی کرده اند رابطه با چین را نقد کنند، دیده ام که این موضوع مهم را نادیده گرفتند و معنای مبادله نابرابر را متوجه نشدند. خودِ واضعان نظریه جایگزینی واردات، این نظریه را نقد کرده و کنار گذاشتند، اما در ایران هنوز کنار گذاشته نشده است. جایگزین این راهبرد، پشتیبانی از صادرات است. اساس تشویق صادرات این است که ما باید از ابتدا بتوانیم کالا صادر کنیم، کالایی که بهره وری آن کمتر از بهره وری کشور های مرکزی نباشد؛ به این ترتیب ما باید مازاد اقتصادی لازم را از صادرات به دست آوریم، صادراتی که از لحاظ فناوری هم‏پای آن کشور ها باشد. این نکته از لحاظ اقتصاد توسعه بسیار درست است و نظریه پردازانی مثل «امانوئل والرشتاین» هم این نکته را تایید می کند و می گوید: اگر شما در نظام کنونی سرمایه داری به طرف خودکفایی انزوا طلبانه بروید، نئوفئودالیسم را ترویج می‏ کنید. این هم نکته دیگری است که بسیاری از اقتصاد دانان در ایران کمتر به آن توجه می کنند. چینی ها از همان دوره اصلاحات خود، یعنی سال 1979 درست بودن این راهبرد را تشخیص دادند؛ یعنی همان زمان که ایران به سمت انزوا رفت، آنها راهبرد پشتیبانی از صادرات را برگزیدند تا مازاد اقتصادی لازم را از توسعه به دست آورند. به این ترتیب مثل کره جنوبی، مناطق آزاد را تأسیس کردند.

درس هایی که باید از سوسیالیسم بازار بیاموزید

توسعه باید موزون باشد، توسعه کشور های مرکزی ناموزون بود؛ یعنی با استثمار و 14 ساعت کار و بیشتر انباشت اولیه سرمایه خود را انجام دادند؛ اما کشور در حال توسعه از همان ابتدا باید بیمه بگذارد، برای داشتن این ساماندهی ها، از ابتدا دانشگاه هایش باید دولتی باشد، در کشور های مرکزی مدت ها طول کشید تا این مراحل پیموده شود. به ویژه اینکه این توسعه را در رقابت با خارج قرار داده است، این انتظام‏بخشی حتما باید صورت بگیرد؛ در حقیقت چین زور و مدیریت واحد را هم از اقتصاد خارج کرد و آن را به دولت انتظام‏بخش تبدیل کرد. الگوی چین دولت گرایی جدید است. الگوی آن را هم از ژاپن و کره جنوبی گرفته است. اتفاقا توصیه بانک جهانی هم به اروپای شرقی این بود که از اینها الگو بگیرید به جای آنکه یک منطقه بازار آزاد ایجاد کنید؛ توصیه ای که هیچ‏وقت به گوش راست مبتذل در ایران نرسید.

برخی می گویند چین توانست مناقشه ایدئولوژی کمونیستی را با اقتصاد لیبرالیستی آشتی بدهد، اما این گفته کمی ذهن را منحرف می کند. موضوع این است که سوسیالیسم دولتی که در شوروی رایج بود و چین هم از آن به نوعی اقتباس می کرد به شیوه شوروی نبود. اگر سوسیالیسم را تقلیل اقتصادی دهید به اینکه اگر مالکیت ابزار تولید را عمومی کنید، می توانید یک اقتصاد پیشرو را ایجاد کنید، ساده کردن صورت مسئله بوده است. زحمات زیادی که آن ملت کشید و فداکاری هایی که کرد و در نتیجه آن فروپاشی شوروی، جای هیچ شکی باقی نگذاشته است که این تفسیر از سوسیالیسم نادرست است. یک فرآیند بسیار طولانی وجود دارد برای اینکه شما بتوانید از نیرو های بازار به گونه ای استفاده کنید که به یک جامعه فراوانی برسید که مدیریت اجتماعی بر آن حاکم باشد. این تفسیری است که گرامشی هم به نوعی به آن پرداخته است. سوسیالیسم از نظر گرامشی به این معنا است که شما بتوانید مدیریت اجتماعی را هرچه می گذرد بر اقتصاد و بر سیاست حاکم کنید که یک فرآیند بسیار طولانی است. چینی‏ها این نکته را دریافتند و شانس این را داشتند که ببینند یک ابرقدرت در اوج قدرت فرو پاشیده است و این هوشمندی را هم داشتند که از تاریخ درس بگیرند. کسانی که این نکته را متوجه نمی‏شوند، چه راست مبتذل، چه چپ سنتی، دچار یک ساده انگاری بزرگ هستند و سوسیالیسم را به مسائل اکونومیستی تقلیل می دهند و سوسیالیسم را مدیریت اجتماعی و حضور جامعه و تفوق جامعه مدنی بر قدرت اقتصادی و سیاسی نمی بینند. چینی ها افق خود را هم این در نظر گرفتند که احتمالا 100 سال دیگر به مرحله فراوانی برسند و اصلاً دچار توهم نیستند. شوروی دچار توهم شد و حاکمیت «لئونید برژنف» در دهه 70 گفت ما وارد کمونیسم شدیم. حاکمیت کشور های سوسیالیستی می دانند که یک جامعه به این سادگی پیشرفت نمی‏کند، اما عده ای این اشتباه تاریخی حزب کمونیستی شوروی را به کل سوسیالیسم نسبت می دهند و عجیب است که خیلی ها در چپ سنتی به ساده انگاری هم همین تعریف بسیار ابتدایی را از سوسیالیسم می گیرند که شما امشب ابزار تولید را عمومی می کنید و از فردا هم شروع به پیشرفت می کنید. این ساده انگاری در اذهان هم رایج است و زمانی که این برداشت بیان شود که ما آمیزه ای از لیبرالیسم با کمونیسم داریم، کمونیسم یعنی حاکمیت دولتی و لیبرالیسم هم یعنی اقتصاد آزاد؛ در واقع یک بحث ایدئولوژیک ساده انگارانه جایگزین یک بحث توسعه ای می شود. من در این مدت سعی کردم این ساده انگاری را از اذهان کسانی که به توسعه فکر می کنند پاک کنم. توسعه یک فرآیند بسیار طولانی است که در آن تلاش این است که از قواعد بازار به همراه انتظام‏بخشی دولتی استفاده شود؛ کاری که کشور های سرمایه داری هم به خصوص در اروپا به شیوه های مختلف می کنند. کشور های جهان سوم هم باید شیوه خاص خود را پیدا کنند همان‏طورکه چینی ها این شیوه را پیدا کردند و با یک و نیم میلیارد جمعیت، انتظام‏بخشی دولتی در آن بالا است.

پیامدهای توسعه اقتصادی منهای توسعه سیاسی

مسئله بعدی تشکیل مجتمع های کار آفرینی است که الگوی این را هم ژاپنی ها از آلمانی ها گرفتند که البته لنین هم برای رسیدن به سوسیالیسم به این اصل توجه داشت و بعدا استالین آن را کنار گذاشت؛ در واقع اقتباس از تراست های آلمان برای صنعتی شدن بود. ژاپنی ها این الگو را گرفتند که در ابتدا زایباتسو بودند و الان تبدیل شدند به کی رتسو. همان‏طورکه گفتم، لنین قصد داشت که از تراست های آلمان الگو بگیرد؛ یعنی در ذهن یک تئوریسین بزرگی مثل لنین هم این نبود که دارد نئولیبرالیسم را با کمونیسم می آمیزد. این مسئله برمی گردد به اینکه شما سازمان تولید را چگونه می بینید. کره ای ها هم این الگو را می گیرند و آن را منطبق با کار خود به چیبول یا چیبل تبدیل می کنند. این الگو در چین با عنوان کوایژیتان به کار گرفته می شود که به معنای گروه فعالیت‏آفرین است و اینها را به جای بنگاه های کوتوله و پراکنده صنعتی با کار خود منطبق می‏کنند. بانک راهبری اصلی این مجتمع ها را برعهده دارد که یک گروه مشاوره استراتژیک و مجتمع های صنعتی و خدماتی با آن هم‏پیوند هستند و اینها با هم رقابت می کنند؛ در واقع، رقابت ناقص چون رقابت کامل در کشور جهان سوم نمی تواند برگزار شود چون هنوز نهاد های آن شکل نگرفته است. این الگو از کوتوله بودن پیشگیری می کند و می تواند برود خارج و انتظام می دهد. این انتظام را بانک در رقابت می دهد، نه دولت مرکزی و این یکی از معانی مدیریت یکپارچه است. یک معنای دیگر آن هم همان بنگاه های رقابتی شهری/روستایی است. به طور کلی اینها تجارب اصلی است که من از چین برداشت کردم و امیدوار هستم که به جای این بحث‏های ایدئولوژیک و خام چه درخصوص اقتصاد ایران، چه درخصوص روابط با کشور های دیگر، به این اصول توجه شود.

درنهایت اینکه این میزان از توسعه اقتصادی چین بدون آسیب و پی ‎آیندهای منفی نبوده است که ازدیاد چشم‎ گیر نابرابری اجتماعی، آسیب‎ های شدید زیست‎ محیطی و نبود آزادی ‎های سیاسی از زمره‎ بارزترین آنها هستند، اما با درگرفتن اینکه این میزان رشد در کشورهای مرکزیِ سرمایه ‎داری (که جمعیت چین بیش از مجموع آنها است) به چه شدتی با استثمار، استعمار، سرکوب و جنگ ‎افروزی همراه بوده، اگر بتوان پی‎ آیندهای منفی پیش‎ گفته را به حداقل ممکن رساند، که اکنون در دستور کار چین است، شاید بتوان گفت مدل نهادیِ توسعه چینی کم ‎آسیب‎ ترین و سریع ‎ترین مسیر توسعه را در تاریخ بشر به دست داده است.

ارتباط با نویسنده: [email protected]

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید