ایده های بزرگ ارزان و بی ارزش ترین بخش یک استارت آپ هستند. این یک حقیقت تلخ اما ضروری برای درک دنیایی است که با سرعتی سرسام آور حرکت می کند. ما اغلب داستان استارت آپ های موفق را با یک جرقه نبوغ در گاراژی تاریک آغاز می کنیم و با یک جهش ناگهانی به سوی ثروت و شهرت به پایان می رسانیم، اما این روایت سینمایی مهمترین، دشوارترین و آشوب زده ترین بخش داستان را حذف می کند: فرآیند طاقت فرسای ساختن. ساختن یک تیم، محصول و مهمتر از همه ماشین سازمانی که بتواند در میانه توفان رشد از هم نپاشد.
مدیریت در یک استارت آپ،هیچ شباهتی به مدیریت در یک شرکت بزرگ و باثبات ندارد. این دو ورزش های کاملا متفاوتی هستند که تنها در نام مدیریت اشتراک دارند.
مدیریت در یک شرکت بزرگ مانند رهبری یک ارکستر سمفونیک است؛ همه چیز از پیش نوشته شده، هر نوازنده نقش خود را می داند و هدف اجرای بی نقص یک قطعه کلاسیک است اما مدیریت در یک استارت آپ، بیشتر شبیه به رهبری یک گروه موسیقی جاز بداهه پرداز است. شما یک تم اصلی و یک ریتم کلی را مشخص می کنید، اما جادوی واقعی، در لحظه ای خلق می شود که به نوازندگان بااستعداد خود اجازه می دهید تا با هوش و خلاقیت خودشان، فضا را پر کنند. این یک رقص دائمی بر روی لبه نظم و آشوب است.
ما در این مقاله قصد داریم نگاهی به راه و روش مدیریت استارت آپ ها بیندازیم. این نکته ای است که به شما برای موفقیت در بازار کسب و کار کمک شایانی خواهد کرد.
تکامل یک رهبر تجاری: درک درست مدیریت استارت آپ

یکی از دردناک و در عین حال ضروری ترین تحولات در زندگی یک مدیر استارت آپ تغییر نقش او از یک بازیکن ستاره به یک مربی تاثیرگذار است. در روزهای اولیه زمانی که تیم کوچک و منابع محدود است، مدیر اغلب بهترین و باتجربه ترین فرد در تیم است. او در کنار تیمش کد می زند، با مشتریان صحبت می کند و در تمام جزییات اجرایی عمیقا درگیر است. موفقیت اولیه استارت آپ معمولا مدیون همین درخشش فردی و توانایی های خارق العاده بنیانگذاران است.
اما با رشد شرکت این نقطه قوت به سرعت به یک نقطه ضعف کشنده تبدیل می شود. مدیری که اصرار دارد همچنان بهترین بازیکن تیم باقی بماند به بزرگ ترین مانع در مسیر رشد سازمانش تبدیل خواهد شد. او با دخالت در تمام جزییات، فرآیندها را کند کرده و به طور ناخواسته، مانع رشد و توانمندسازی اعضای تیمش می شود. لحظه کلیدی، لحظه ای است که مدیر می پذیرد وظیفه او دیگر گل زدن نیست؛ وظیفه او ساختن تیمی است که بتواند بدون حضور مستقیم او نیز گل بزند و پیروز شود. این یک مرگ نفس و تولدی دوباره است.
رهبران اولیه در شرکت گوگل همگی مهندسان برجسته ای بودند که در کنار تیم های کوچک خود کد می زدند اما با بزرگ شدن این شرکت، مدیران موفق کسانی بودند که توانستند از نوشتن کد دست بکشند و زمان خود را صرف استخدام افراد بهتر از خودشان، برداشتن موانع از سر راه تیم و تعیین یک چشم انداز استراتژیک واضح کنند. آنها فهمیدند که تأثیرشان در بلندمدت، نه در کدهایی که می نویسند که در فرهنگی است که می سازند و در استعدادهایی است که پرورش می دهند.
مطلب مرتبط: مهارت های اساسی برای مدیریت استارت آپ ها
قدرت اهداف ساده و شفاف

یک گروه موسیقی بدون یک ملودی اصلی مشترک به سرعت به یک هیاهوی ناهماهنگ تبدیل می شود. در هرج و مرج خلاقانه یک استارت آپ نیز این اهداف هستند که نقش آن ملودی مشترک را ایفا می کنند. بدون اهدافی روشن، شفاف و به طور مداوم تکرارشونده هر فرد و هر تیم ساز خود را خواهد زد و انرژی سازمان در هزار جهت مختلف هدر خواهد رفت. استارت آپ ها نمی توانند از پس پیچیدگی های استراتژیک شرکت های بزرگ برآیند. آنها به سادگی ای کشنده نیاز دارند.
چارچوب هایی مانند اهداف و نتایج کلیدی دقیقا برای همین محیط طراحی شده اند. این سیستم شرکت را وادار می کند تا بر روی تعداد انگشت شماری از اولویت های حیاتی در هر فصل تمرکز کند و موفقیت را با معیارهای قابل اندازه گیری و مشخص تعریف نماید.
زیبایی این روش در سادگی آن است. یک هدف الهام بخش (ما می خواهیم به قابل اعتمادترین پلتفرم در صنعت خود تبدیل شویم) با چند نتیجه کلیدی مشخص (کاهش زمان پاسخ دهی به مشتریان به زیر یک ساعت) گره می خورد.
این اهداف زمانی که به درستی اجرا شوند، به زبان مشترک سازمان تبدیل می گردند. آنها به یک مهندس نرم افزار کمک می کنند تا بفهمد کار روزمره او چگونه به تصویر بزرگ تر کمک می کند و به یک بازاریاب اجازه می دهند تا کمپین های خود را با اولویت های اصلی شرکت همسو سازد. این ملودی ساده به تمام اعضای گروه اجازه می دهد تا با اطمینان بداهه پردازی کنند، زیرا می دانند که همگی در حال نواختن یک آهنگ مشترک هستند.
استخدام به مثابه استراتژی: شما همان کسانی هستید که استخدام می کنید
هیچ تصمیمی در یک استارت آپ به اندازه تصمیم برای استخدام یک فرد جدید، سرنوشت ساز نیست. در یک سازمان بزرگ، یک استخدام اشتباه ممکن است در میان هزاران کارمند دیگر گم شود، اما در یک تیم کوچک و فشرده، یک استخدام اشتباه، مانند یک نت فالش در یک قطعه موسیقی آرام، می تواند تمام هارمونی را از بین ببرد.
استارت آپ ها با بهترین ایده و بهترین محصول نیز اگر تیم اشتباهی داشته باشند، شکست خواهند خورد. فرهنگ یک شرکت، چیزی نیست که بر روی دیوارها نوشته می شود؛ فرهنگ، مجموعه ای از رفتارهایی است که توسط افراد حاضر در اتاق، هر روز زندگی می شود.
مطلب مرتبط: بر چالش های مدیریت استارت آپ خود غلبه کنید
فرآیند استخدام در استارت آپ های موفق، یک فرآیند عملیاتی نیست؛ یک وسواس استراتژیک است. آنها نه تنها به دنبال مهارت های فنی، که به دنبال ویژگی های شخصیتی خاصی هستند: کنجکاوی، انعطاف پذیری، توانایی یادگیری سریع و مهمتر از همه، فروتنی برای پذیرش اشتباه. آنها به دنبال نوازندگانی هستند که نه تنها در تک نوازی درخشانند، بلکه هنر گوش دادن به دیگران و ساختن یک هارمونی مشترک را نیز بلدند.
فرهنگ مشهور نتفلیکس بیش از هر چیز، یک بیانیه درباره فلسفه استخدام این شرکت است. آنها به صراحت می گویند که به دنبال ساختن یک تیم ورزشی حرفه ای هستند، نه یک خانواده.
این یعنی هر فرد باید در پست خود، یکی از بهترین ها باشد و در مقابل، شرکت نیز متعهد می شود که بهترین شرایط را برای درخشش او فراهم آورد. این یک رویکرد بی رحمانه به نظر می رسد، اما همین وسواس بر روی جذب و حفظ استعدادهای برتر، به این شرکت اجازه داده است تا یک صنعت کامل را از نو تعریف کند.
هنر گفت وگوی مداوم

در یک شرکت بزرگ و باثبات سکوت می تواند نشانه ثبات باشد، اما در یک استارت آپ، سکوت، نشانه مرگ است. اطلاعات، خون حیات بخش یک سازمان در حال رشد است و وظیفه اصلی مدیریت، اطمینان از جریان آزاد و مداوم آن در تمام رگ های سازمان است. وقتی همه چیز به سرعت در حال تغییر است، از استراتژی و محصول گرفته تا ساختار تیم، تنها راه برای حفظ هماهنگی، ارتباطات بیش از حد است. هیچ گاه نمی توانید بیش از حد ارتباط برقرار کنید.
این ارتباطات، باید در تمام سطوح و در تمام جهات صورت گیرد. از جلسات عمومی هفتگی که در آن، بنیانگذاران به شفاف ترین شکل ممکن، وضعیت کسب و کار، چالش ها و پیروزی ها را با همه به اشتراک می گذارند، گرفته تا جلسات یک به یک مدیران با اعضای تیم شان که در آن، فضا برای گفتوگوی صادقانه درباره رشد فردی، نگرانی ها و بازخوردها فراهم است.
این فرهنگ شفافیت، اعتماد را می سازد. وقتی اعضای تیم احساس کنند که به آنها اعتماد شده و اطلاعات در اختیارشان قرار گرفته است، با احساس مالکیت و مسئولیت پذیری بیشتری عمل خواهند کرد. آنها دیگر منتظر دستور نمی مانند؛ آنها خودشان براساس درکی که از اهداف و واقعیت های شرکت دارند، تصمیمات هوشمندانه تری می گیرند. این همان جادوی تبدیل کردن مجموعه ای از افراد، به یک مغز متفکر جمعی است.
سخن پایانی
اصولی که زمانی تنها برای استارت آپ های دره سیلیکون ضروری به نظر می رسید، به سرعت در حال تبدیل شدن به الفبای جدید مدیریت در تمام صنایع است. سرعت تغییرات تکنولوژیک و عدم قطعیت بازار، به این معناست که حتی بزرگ ترین و باثبات ترین شرکت ها نیز باید یاد بگیرند که مانند یک استارت آپ، چابک، انعطاف پذیر و مشتری محور باشند.
دوران مدیریت به سبک ارکستر سمفونیک، با تمام شکوه و قابل پیش بینی بودنش، رو به پایان است. آینده متعلق به رهبرانی است که می توانند مانند رهبر یک گروه جاز، بهترین استعدادها را دور هم جمع کنند، یک ملودی الهام بخش برایشان فراهم نمایند و سپس، با اعتماد کامل، به آنها اجازه دهند تا بهترین موسیقی ممکن را خلق کنند.
مطلب مرتبط: بهبود کیفیت مدیریت پروژه ها در استارت آپ های نوپا
سوال الهام بخش نهایی برای هر مدیری در هر اندازه ای از سازمان این است: آیا شما در حال ساختن یک ماشین بی نقص برای اجرای مکرر گذشته هستید یا در حال پرورش یک اکوسیستم انسانی برای بداهه پردازی هوشمندانه آینده؟
منابع: