بازگشت به ایران پس از پنج سال، تجربه ای شبیه دیدن یک فیلم چند لایه است؛ فیلمی که هم صحنه های پیشرفت دارد و هم نماهای فرسایش. نه می توان آن را با هیجان ستود و نه با خشم رد کرد. ایران امروز، بیش از هر چیز، کشوری متناقض است: هم می سازد، هم فرسوده می شود؛ هم توانمند است، هم خسته.
اولین مواجهه، جامعه ای زنده و پویاست. در تهران و کرج، در برخی محله ها، زندگی تا نیمه های شب ادامه دارد. خیابان ها شلوغ اند، کافه ها روشن، پروژه ها فعال. این تصویر، تصویر یک جامعه ایستا یا فروپاشیده نیست. مردم می خواهند زندگی کنند، حتی اگر شرایط علیه آن ها باشد. همان گونه که هانا آرنت می نویسد، زندگی اجتماعی حتی در سخت ترین شرایط، میل به تداوم دارد. اما کافی است کمی عمیق تر نگاه کنیم.

جامعه پرتحرک، اما کم امید
در دانشگاه ها با دانشجویان صحبت کردم؛ جوانانی آگاه، باهوش و در تماس با جهان. با این حال، آنچه بیش از هر چیز شنیده می شد، نبود امید به آینده بود. بسیاری صریح می گفتند چشم اندازی برای خود نمی بینند؛ نه در بازار کار، نه در مسیر رشد اجتماعی. نگران کننده تر آن که برخی اشاره می کردند این حس را در میان اساتیدشان هم می بینند؛ استادانی که خودشان دیگر انگیزه ای برای ماندن و ساختن ندارند.
فرانسیس فوکویاما به درستی هشدار می دهد که سرمایه اجتماعی زمانی فرو می ریزد که نخبگان یک جامعه آینده ای برای خود متصور نباشند. وقتی ناامیدی از استاد به دانشجو منتقل می شود، مسئله از سطح اقتصاد فراتر می رود و به بحران اعتماد بین نسلی تبدیل می شود.
تغییرات آرام اما عمیق فرهنگی
در رفت وآمد به خانه های مختلف، نکته ای آرام اما عمیق به چشم می آمد: کمرنگ شدن باورهای دینی در زندگی روزمره برخی خانواده ها. نه از سر تقابل، بلکه بیشتر از سر بی اعتنایی. دین برای بخشی از جامعه دیگر چارچوب اصلی زندگی نیست، بلکه به حاشیه رانده شده است.
این تغییر بی سروصدا رخ می دهد؛ همان گونه که میشل فوکو می گفت، مهم ترین دگرگونی های اجتماعی اغلب در جاهایی اتفاق می افتند که کمتر دیده می شوند. نادیده گرفتن این جابه جایی ارزشی، خطای تحلیلی بزرگی است.
توسعه ای که دیده می شود
در کنار نشانه های فرسایش، نمی توان توسعه را انکار کرد. ایران در فولاد، پتروشیمی، دارو، فناوری نانو و صنایع بالادستی، صنایع غذایی توربین های بادی و بسیاری صنایع به توان قابل توجهی رسیده است. در همان روز جمعه ای که تهران شاهد تنش ها و درگیری هایی بود، شش پروژه مهم ملی افتتاح شد؛ از جمله پل «بی دو» با ارتفاعی بیش از ۱۳۰ متر، نمادی از توان فنی و مهندسی کشور.
دارون عجم اوغلو می گوید کشورها می توانند رشد کنند، بدون آن که الزاماً توسعه یابند. مسئله ایران نیز همین جاست: توان فنی و صنعتی افزایش یافته، اما این توان به طور مؤثر به رفاه، امید و اعتماد عمومی ترجمه نشده است.
مصرف بی رویه و مدیریت ناتمام
در سطح شهر و خانه ها، الگوی مصرف انرژی نگران کننده است. بنزین ارزان، گاز ارزان و در نتیجه مصرف بی محابا. خودروهایی که بی دلیل روشن می مانند و خانه هایی که هم زمان پنجره باز و بخاری روشن دارند. این وضعیت نه فقط مسئله فرهنگ، بلکه نتیجه سیاست های نیمه کاره و تعلیق های مزمن است. وقتی دولت جرأت اصلاح ندارد، جامعه نیز مسئولیت پذیر نمی شود.
خدمات عمومی و زخم بی پاسخگویی
یکی از آزاردهنده ترین تجربه ها، برخورد با سیستم خدمات و ارباب رجوع بود. شرکتی پستی بسته ای را تحویل نداد و بدون توضیح، شماره تماس را بلاک کرد. نه پاسخ، نه پیگیری.یا در یکی از شعب دانشگاه آزاد، برای انجام یک کار اداری مسیر کرج تا تهران را با زحمت طی کرده بودم. پاسخ کارمندان، بی تفاوت و سربالا بود. این رفتارهای ظاهراً کوچک، به تعبیر ماکس وبر، اقتدار نهادی را در ذهن شهروند فرسوده می کند و قانون گریزی را به رفتاری عقلانی بدل می سازد.
آموزش؛ فاجعه ای خاموش
اما شاید نگران کننده ترین بخش این دیدار، وضعیت آموزش بود. مادری تعریف می کرد که با وجود گذشت بیش از چهار ماه از سال تحصیلی، فرزندانش شاید یک ماه درست و حسابی به مدرسه رفته اند؛ یک روز آلودگی هوا، روز دیگر صرفه جویی انرژی و روزی دیگر تصمیم های مقطعی. آموزش و پرورش زیربنای توسعه اند کلاس مجازی و غیر حضوری جبران مافات نمی کند، جان دیویی تأکید می کرد آموزش وقفه بردار نیست. کشوری که پروژه های عظیم ملی اجرا می کند اما مدرسه اش نیمه تعطیل است، در واقع آینده خود را پیش خور می کند. این بحرانی است که دیر دیده می شود، اما اثرش ماندگار است.
جمع بندی
ره توشه این دیدار پس از پنج سال روشن است: ایران نه کشور شکست خورده است و نه الگوی موفق توسعه. ایران کشوری است توانمند اما خسته؛ جامعه ای پویا اما بی قرار. تناقض اصلی همچنان پابرجاست: ظرفیت و منابع وجود دارد، اما نظام پاسخگویی، آموزش پایدار و اعتماد عمومی تضعیف شده است.
اگر این شکاف ترمیم نشود، توسعه فیزیکی امروز به بدهی اجتماعی فردا تبدیل خواهد شد. این ره توشه، نه برای قضاوت عجولانه، بلکه برای اندیشیدن جدی به آینده است.