شنبه, 16 فروردين 1399 - 08:21

فروشنده بیمه عمر با همه فروشندگان کالا و خدمات دنیا فرق دارد. از این رو می‎توان گفت فروشنده بیمه اینجا، آنجا، همه‎جا می‎تواند توانمندی فروش خود را نشان دهد و کاری خارق‎العاده انجام دهد.

برخی از کالاها در یک مکان و در یک زمان مشخصی عرضه می‎شوند، اما در فروش بیمه عمر نوعی شناوری زیبایی وجود دارد که امکان فروش را در همه مکان‎ها و زمان‎ها فراهم می‎کند.

فروشنده حرفه‎ای بیمه عمر کسی است که در 24 ساعت شبانه روز در حال فروش است و حتی در خواب نیز رویاهای او در زمینه فروش به سراغش می‎آید. شما اگر وارد این حرفه شکوهمند در دنیا شدید هیچ وقت بیکار نمانید برای اینکه ظرفیت بالایی در نوع خدمات شما وجود دارد که می‎توانید با لباس خانگی، ورزشی و یا رسمی بفروشید. می‎توانید در عروسی و عزا بیمه عمر بفروشید. می‎توانید در صحرا یا دریا بیمه عمر بفروشید.
آنچه می‎خوانید تجربیات یک فروشنده بیمه عمر در ایران است که نشان می‎دهد، در هر زمان و هر مکان می‎توان بیمه عمر فروخت. شاید این تجربیات بتواند راهنمای خوبی برای فروشندگان بیمه عمر در ایران باشد تا آمار فروش بیمه عمر را افزایش دهند.

تجربیات یک فروشنده بیمه عمر

فروش در خیابان

آیا هیچ‎گاه این تجربه را داشتید که بتوانید در خیابان کسی را قانع کنید تا از شما بیمه عمر بخرد؟ شاید کمی تعجب‎آور باشد اما فروشندگان حرفه‎ای بیمه عمر در حال حرکت بیمه می‎فروشند. یک روز در حال آمدن به دفتر کارم بودم ناگزیر باید مسافت کوتاهی را پیاده تا دفتر طی می‎کردم. در همین هنگام فردی میانسال از من فندکی تقاضا کرد. به او سلام کردم و با ادب تمام فندک را برای ایشان روشن کردم در حال پیدا کردن بسته سیگار از جیب کتش بود که یک نخ سیگار وینستون درآوردم و با ادب به او تعارف کردم. ایشان مکثی کرد و گفت: سپاسگزارم، من سیگار دارم. گفتم شاید دفعه بعد من از شما سیگار گرفتم. همین گفت و گوی ساده که کمتر از یک دقیقه طول کشید باعث شد تا او بایستد و با احترام با من برخورد کند.

گفتم: من هم سیگار می‎کشم اما می‎دانی سیگار برای سلامتی ضرر دارد؟ گفت اگر برای سلامتی ضرر دارد شما چرا سیگار می‎کشید؟ لبخندی زدم و گفتم من سلامتی را بیمه کردم. در حالی که آهسته حرکت می‎کردیم زیر عینک نگاهی بهم کرد و گفت: متوجه نشدم یعنی بیمه تکمیلی دارید؟ گفتم نه. تعجبش بیشتر شد و گفت متوجه منظورتان نمی‎شوم.

گفتم: دفتر من اینجاست در حالی که با دست اشاره می‎کردم ادامه دادم دوست دارم شما را به یک چای با شکلات تلخ دعوت کنم. مودبانه پرسید شما چه کاره هستید؟ خندیدم و گفتم: من فروشنده بیمه عمر هستم. آن روز نه‎تنها او را بیمه عمر کردم بلکه در فاصله کوتاهی همسر و دو فرزند او هم بیمه عمر شدند.

شما هیچ فرصتی را از دست ندهید چون در خیابان هم می‎توانید بیمه عمر بفروشید اگر حرفه‎ای عمل کنید.

مطلب مرتبط: بیمه عمر: دیروز، امروز، فردا

فروش در استخر

یکی از عادت‎های من این است که هفته‎ای حداقل یک روز به استخر می‎روم. تقریبا دوستان زیادی دارم که در همین استخر با آنها آشنا شدم. محیط استخر بهترین محیط برای فروش خدماتی مانند بیمه عمر است. کسانی که به استخر می‎آیند تقریبا از کار روزانه خلاص شدند و به دنبال آرامش هستند. به همین خاطر بهانه من برای ورود و سر صحبت را باز کردن موضوع آرامش است.

یک روز در حالی که در سونای بخار نشسته بودم جوانی حدود 30 ساله وارد شد. بسیار مودب و خوش اخلاق بود. به محض ورود او صدای سرفه‎های ممتد یک نفر را می‎شنیدم که آن طرف‎تر نشسته بود. تمام اتاقک پر از بخار بود. ناگهان صدای مهیبی آمد. مردی که سرفه می‎کرد روی زمین افتاد. همه به سراغش رفتیم. جوانی که تازه ورود کرده بود هم به کمک آمد. او را به بیرون از سونا بردیم. گروهی از بچه‎ها به کمکش آمدند. گویا دچار افت فشار شده بود. صورتش مثل گچ سفید شده بود. همت بچه‎های استخر عالی بود. چشمانش را که باز کرد به طرف استخر رفتم. دوست جوان هم به من نزدیک شد. در حالی که با اضطراب حرف می‎زد می‎گفت: ایشان را می‎شناسم. آقای مجیدی است. دفتر خدمات الکترونیک دارد. یک لحظه ترسیدم گفتم خدای نکرده تمام کرده. خندیدم و گفتم: آدمی هفت تا جون داره. لبخندی زد و گفت واقعا اگر تموم می‎کرد خیلی بد می‎شد. فرصت را مغتنم شمردم و آرام آرام بحث را به آرامش در زندگی و امنیت و خانواده و بیمه کشاندم. وقتی که از استخر به اتفاق دوست جوان خارج می‎شدیم من دو تا بیمه‎نامه عمر به او و همسرش فروختم.

استفاده از هر فرصت برای فروش بیمه نوعی مهارت حرفه‎ای است. برخی تصور می‎کنند که باید با کت و شلوار و کراوات بفروشند، اما من معتقدم که می‎توان در هر کجا بیمه عمر فروخت حتی داخل استخر و با مایوی ورزشی.

فروش بیمه عمر در هواپیما

یکی از مکان‎های مناسب برای آشنایی با افراد سفر کردن با هواپیماست. فرصتی عالی برای گفت و گو کردن و آشنا شدن. بارها من در تجربه‎های مسافرت خود توانستم ده‎ها دوست پیدا کنم که تقریبا 90درصد آنها را بیمه عمر کنم. وقتی روی صندلی هواپیما نشستی باید خودت را برای یک شروع حرفه‎ای آماده کنی. برخی از افراد رفتار غیرمودبانه‎ای دارند. لطفا مودبانه بفروشید.

هیچ کس نیاز به خدمات بیمه عمر شما ندارد. ده‎ها شرکت و صدها مدیر و هزاران فروشنده بیمه عمر هر روز به شکل‎های مختلف به جاهای مختلف مراجعه می‎کنند، اما تنها تعداد اندکی از آنها بیمه عمر می‎فروشند. در صورتی که خدمات همه آنها شبیه یکدیگر است بنابراین اگر در هواپیما نشستید باید ابتدا اخلاق و ادب بفروشید و احترام و لیاقت بخرید. اگر مسافر بغل دستی با شما از سر دوستی حرف زد شما می‎توانید آرام آرام وارد گفت وگو شوید، اما بعضی از افراد تصور می‏کنند چون کسانی که با هواپیما سفر می‎کنند از موقعیت مالی بهتری برخوردارند پس می‎توانند مشتریان خوبی برای او باشند. این یک تصور باطل است.

شما زمانی می‎توانید به کسی بیمه عمر بفروشید که ابتدا خودتان را با همان اخلاق و ادب راستین بفروشید. با دروغ و کلک و ادا درآوردن نمی‎توانید فروشنده بیمه عمر باشید.

یک بار سفری برای شیراز داشتم تا در یک سمینار سخنرانی کنم. کتاب از خوب به عالی کالینز در دستم بود. به محض اینکه روی صندلی نشستم کتابم را باز کردم و شروع کردم به مطالعه. مسافر بغل دستی آقایی کت و شلواری بودند که بعدها متوجه شدم برای بازدید از یک پروژه عمرانی شخصی به شیراز سفر می‎کردند. شاید حدود 10دقیقه‎ای گذشت و من همچنان مشغول مطالعه بودم. مهماندار هواپیما وقتی ناهار را آورد با احترام به او تعارف کردم. لبخندی زد و گفت: خواننده حرفه‎ای هستید. دیدم فرصت مناسبی برای گفت و گوست. کتاب را بستم و گفتم باید از فرصت‎ها استفاده کرد. لبخندی زد و عینک را از روی چشمش برداشت و با نگاهی محبت‏آمیز گفت: آرامش شما خیلی زیباست. شما هم زیبا می‎خوانید هم زیبا حرف می‎زنید و هم زیبا آرامش را به دیگری منتقل می‎کنید. تقریبا تا زمان فرود هواپیما با هم صحبت کردیم. از همه چیز حرف زدیم او کاملا حرفه‎ای نشان می‎داد. برای من جای تعجب بود که چطور او بحث را فرماندهی می‎کند. یکی دو بار عمدا موضوع را عوض کردم اما او با زیرکی دوباره به موضوع خود برگشت بدون اینکه بی‎ادبی کرده باشد. چند دقیقه‎ای به فرود مانده بود که متوجه شدم او مثل من فروشنده بیمه عمر است. خیلی از آشنایی با او خوشحال شدم. او آن روز در آن سفر به من یک بیمه عمر فروخت و من هم در قبال آن به او یک بیمه عمر شرکتم را فروختم. در حالی که از پله‎های هواپیما پایین می‎آمدم او را به دفتر تهران دعوت کردم. الان حدود پنج سال است که با یکدیگر رفاقت نزدیک داریم و از مشاورت‎های هم برای پیشبرد کار بیمه عمر استفاده می‎کنیم.

فروش در صدا و سیما

به عنوان کارشناس بیمه عمر به برنامه تلویزیونی دعوت شدم. وقتی دوستان پشت صحنه متوجه شدند که من فروشنده بیمه عمر هستم به طرف من آمدند و قبل از شروع برنامه تند و تند سوال می‎کردند. شاید این یکی از فرصت‎های طلایی برای فروش بیمه عمر بود. آن روز با اشتیاق از مزایای بیمه عمر برای آنها گفتم هنوز در حال حرف زدن بودم که آقای تهیه‎کننده من را به داخل استودیو دعوت کرد. از آنها اجازه خواستم پس از ضبط برنامه در خدمت‎شان باشم.

پس از ضبط برنامه اتفاق جالبی افتاد، هنوز چند دقیقه‎ای نگذشته بود که دیدم فنجان چای در حال لرزیدن است. من به او، او به منُ و ما به هم نگاه کردیم و یک دفعه صدای جیغ بلند شد. دوربین‎ها لرزیدند. چراغ‎های سقف استودیو لرزیدند همه چی می‎لرزید؛ زلزله بود. همه نگران و پریشان بودند هر کس به یک سمت می‎دوید. چند دقیقه بعد همه چی آروم شد. همه نگران بودند و من منتظر ماشینی بودم که قرار بود من را به دفترم برساند. یکی از همکاران اومد پیش من و گفت ببخشید این زلزله باعث شد که نتونیم از صحبت‎های شما استفاده کنیم. گفتم: خواهش می‎کنم. کارگردان برنامه به سمت من آمد و شماره منو گرفت. یکی دیگه از دستیاران برنامه آدرس دفتر کار رو خواست. کارت ویزیت رو بهشون دادم و گفتم دوستان اگه موافق باشید من حاضرم یک جلسه یک ساعته شما رو به دفتر کارم دعوت کنم و با آرامش برای شما از فواید بیمه عمر بگم. یکی از همکاران گفت دوستان ما هم می‎تونند تو این جلسه بیان؟ گفتم: با کمال میل تشریف بیارن. اون جلسه بعد از رایزنی‎های مختلف به شکل عمومی 20 روز بعد در یکی از سالن‎های صدا و سیما برگزار شد و حدود 200 نفر شرکت کردند. بعد از چند روز حدود 35 نفر از این افراد بیمه عمر از شرکت ما خریدند. این یک فرصت طلایی برای ما بود تا بتوانیم در یک سازمان بزرگ ورود پیدا کنیم و بدون شک بر تعداد این افراد در ماه‎ها و سال های آینده اضافه خواهد شد مشروط به اینکه در ارائه خدمات پس از فروش بهترین باشیم.

سازمان و شرکت‎های بزرگ امکان خوبی برای فروش بیمه عمر به شکل گروهی هستند. شما با یک بار پرزنت کردن و وقت و انرژی کمتر به میزان بیشتری از فروش دست پیدا می‎کنید بنابراین تا جایی که می‎توانید به شکل‎های مختلف با سازمان‎های بزرگ ارتباط برقرار کنید و در زمان مناسب بیمه عمر بفروشید.

فروش بیمه عمر در سوپرمارکت محله

من تازه کارم را در بیمه شروع کرده بودم. یک روز با آقا جواد سوپرمارکتی محله حرف زدم که اگر اجازه بدید می‎خوام امروز عصر دو ساعتی مهمان شما باشم. از آنجایی که از قبل با هم دوست شده بودیم و من همیشه از آنجا خرید می‎کردم با گرمی از تقاضای من استقبال کرد.

در سوپرمارکت محله اغلب همسایه‎های شما برای خریدهای جزئی می‎آیند. آنجا را از دست ندهید. گاهی روزها همان حوالی پرسه بزنید شاید بی‎اغراق ده ها نفر را ببینید و بتوانید در یک روز 10نفر را بیمه عمر کنید.
فرصت‎ها برای شما فروشندگان بیمه عمر همه جا وجود دارد. این شما هستید که باید با خلاقیت و هوش و توانایی خود بتوانید افراد زیادی را بیمه عمر کنید.

خانم معصومی همسایه قبلی ما تو کوچه پایینی تا منو دید سلام کرد و گفت: راستی شما یه دکتر خوب نمی‎شناسید می‎خوام مامانو ببرم پیشش. گفتم: دکتر چی؟ گفت: وا مثل اینکه یادتون رفته مامانم آلزایمر داره دیگه. یادتون رفت اون شب اومد خونه شما در زد گفت اکبر آقا را بگین بیاد و بعد اون داستان بلند بالایی که اتفاق افتاد را تعریف کرد. تازه دو زاریم افتاد. گفتم: بله بله دکتر که هستن. ولی اخیرا یکی از دوستام اسم کسی را گفته که گویا پزشک خیلی حاذقیه. بعد شروع کردیم درباره بیماری مادر او و پدر آقا عبدالله همسایه پایینی و بیمارستان‎های تهران و هزینه‎های سنگین درمان حرف زدن.

وقتی داستان به اینجا رسید، گفتم: خانم معصومی شما هنوز بیمه عمر نشدید. کمی خجالت کشید و گفت: مامان که نمی‎شه چون وضعیتشو می‎دونید. گفتم: اما شما و آقای معصومی این فرصت رو از دست ندهید. این روزها هزینه‎های درمان زیاد شده خدای نکرده زبانم لال اگه فردا یه اتفاقی برای شما بیفته حداقل بیمه عمر هزینه‎هاشو بده. آقای معصومی که یه کارمند بیشتر نیست. شما هم که خانه‎دار هستید. راستی امیر علی شما رفت سرکار؟ کمی درباره پسران اون حرف زدیم. پس از نیم ساعت گفت: فکر کنم آقای معصومی حوالی هشت بیاد خونه. امکان داره شما امشب تشریف بیارید و حضوری با خود آقای معصومی صحبت کنید. گفتم: حتما با افتخار خدمت می‎رسم. حوالی 9 شب با یک بسته شکلات به منزل آقای معصومی رفتم. خیلی از دیدن من خوشحال شدند. وقتی داشتم برمی‎گشتم آقا معصومی و خانم معصومی بیمه عمر شده بودند. قرار شد اول سال بچه‎ها رو هم بیمه عمر کنند.

فرصت دیدار در سوپرمارکت‎های محله را از دست ندهید.

مطلب مرتبط: گزارش «فرصت امروز» از تکنیک‌ های جدید و رایج فروش در ایران / فروش خود را بیمه عمر کنید

فروش بیمه عمر در مهمانی

یکی از فرصت‎های عالی برای بیمه کردن افراد مهمانی‎های رسمی و غیررسمی است. اصولا هر جایی که افراد در شرایط آرام قرار بگیرند و نگرانی و اضطراب کمتری داشته باشند امکان بیشتری برای موفقیت شما وجود دارد. یک فروشنده بیمه عمر در هر زمان و هر مکانی می‎تواند به تناسب آن زمان و مکان بیمه عمر بفروشد.

مهمانی‎ها فرصت طلایی هستند. در مهمانی اولا دوستان و اقوام حضور دارند. یعنی شما به جایی می‎روید که اغلب افراد شما را می‎شناسند. ثانیا گاهی در مهمانی با افراد جدیدی آشنا می‎شوید و کسی شما را به آنها معرفی می‎کند و همین مقدمه‎ای برای اعتمادسازی است. ثالثا افراد در مهمانی‎ها اغلب خوشحال و شاد هستند بنابراین شما باید از این فرصت استفاده و آنها را به بیمه عمر شدن ترغیب کنید.

تجربه من در بیمه عمر کردن افراد در مهمانی‎ها بسیار زیاد است. شما در کار خود چند تا فاکتور را فراموش نکنید:

الف: در جایی حضور پیدا کنید که افراد زیادی هستند

ب: در جایی باشید که افراد شما را تا حدودی می‎شناسند

ج: همیشه در همه جا آرام و صبور باشید

د: هیچ‎گاه در مجالس و مهمانی‎ها رسمی برخورد نکنید

ه: با ادبیات آن محفل و مجلس همراهی داشته باشید

و: به بحث و گفت و گوی مجلس ورود کنید

در یک مهمانی دوستانه که حدود 30 نفر از دوستان قدیم و جدید بودند من توانستم در یک شب 17 نفر را بیمه عمر کنم. شاید باورش کمی سخت باشد که بتوانید به صورت خصوصی و تک به تک در یک مجلس سه ساعته 17 نفر بیمه عمر شوند، اما آن شب اتفاق خوبی افتاد. در میان همهمه و شلوغی ناگهان برق‎ها رفت. همه جا تاریک تاریک شد. میزبان بلافاصله اسباب روشنایی را فراهم و از جمله چند تا شمع را روشن کرد. یکی از مهمانان گفت: حالا فرصت خوبی است تا شعر گوش کنیم. دیدم همه سرها به طرف من برگشت. تقریبا دوستان با کتاب‎خوانی و مشاعره‎های من آشنا بودند. گفتم یعنی ....؟ گفتند یعنی بی‎یعنی ما مثل بچه آدم اینجا می‎شینیم و شما برای ما مثل یه آقا معلم شعر می‎خونید. دیدم دیگه بهتر از این نمی‎شه. تریبون مهمانی به دست من افتاد و لاجرم اونها به خواسته خودشون باید ساکت و آروم به حرف‎های من گوش می‎کردند.

به اقتضای مجلس شروع کردم به شعر خوندن. تا اینکه غزلی از حضرت حافظ خوندم. وقتی به این بیت رسیدم:

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

یکی از مهمانان که من تازه اون شب با اون آشنا شده بودم رو کرد به من و گفت: امکان دارد درباره این بیت کمی توضیح بدهید برای من همیشه سوال است که چطور می‎شود هنگام تنگدستی به فکر عیش و مستی بود؟ چرا حافظ از این راز به عنوان کیمیای هستی یاد می‎کنه؟ شاید دیگه بهتر از این نمی‎شد. همه چیز آماده بود تا من سخنرانی کنم. کمی درباره ساختار متناقض نمای شعر حافظ حرف زدم و کمی درباره اصل مهم رهایی در روانشناسی حرف زدم و اینکه شما هر چقدر رهاتر و آزادتر باشید به خواسته‎تون بهتر می‎رسید و آرام آرام بحث را به مساله بیمه عمر کشاندم و اینکه آدمی می‎تواند در زمان تنگدستی به فکر عیش و مستی هم باشد مشروط به اینکه یا حال درونش خوب باشد یا اینکه کسی حافظ امنیت مالی و جانی او باشد مثل بیمه عمر. منیژه خانم همسر آقای پرستویی گفت: ما که از شما بابت بیمه عمر خیلی ممنونیم هر وقت به بیمه عمر خود و آقای جوادخان پرستویی و بچه‎ها فکر می‎کنم آرام می‎شم. هیچ چیز مادی مثل بیمه نمی‎تونه آرامش رو وارد زندگی ما آدم‎ها بکنه. اون شب انگار خدا می‎خواست که همه چیز به شکل خوبی پیش بره.

پس از این بحث کوتاه دوباره چند تا شعر از فریدون مشیری و لذت‎های زندگی و امید و خوشبختی خوندم زمانی که از هم خداحافظی می‎کردیم من رضایت 17 نفر را برای بیمه عمر گرفته بودم و طی هفته بعد به همه اونا بیمه عمر فروختم.

این اصل را فراموش نکنید کسانی از شما بیمه عمر می‎خرند که به شما اعتماد داشته باشند. آیا مهمانی‎ها فرصت خوبی برای فروش بیمه عمر نیست؟

فروش بیمه عمر در مسافرت

من به جرأت می‎توانم بگویم که می‎توانم به هر کس در همه جا بیمه عمر بفروشم. حتی در مسافرت و کنار ساحل دریا.

مسافرت یکی از تفریحات مردم است. کسی که مسافرت می‎رود دنبال اسباب تفریح و شادی است. شما اگر باهوش باشید می‎توانید در مسافرت‎های داخلی یا خارجی افراد را بیمه عمر کنید. کسی روی شن‎های نرم و گرم ساحل دریا رامسر دراز کشیده یعنی در بهترین وضعیت آرامشی قرار دارد. کسی که در حال سیخ کشیدن و یا کباب کردن در دل جنگل است یعنی حالش خوب است. کسی که به درختان تاب می‎بندد یعنی در پی شادی و بازی است. کسی که روی بالکن ویلای مشرف به دریا آواز می‎خواند یعنی حالش خوب خوب خوب است. کسی که با دوستان روی سبزه‎های جنگل سی‎سنگان والیبال بازی می‎کند یعنی اوج لذت و تفریح.

مطلب مرتبط: فروش بیمه عمر

فروشنده حرفه‎ای کسی است که فرصت‎ها را می‎شناسد. امکان ندارد شما زن و شوهری را که در حال دعوا و مرافعه هستند بیمه عمر کنید، اگر در آن زمان مداخله کنید شاید یک لنگه کفش هم به کله شما بخورد. شما باید به دنبال موقعیت هایی باشید که آرامش و لذت در زندگی مردم جاری است. شما امنیت می‏فروشید. شما لذت می‏فروشید. شما آرامش می‏فروشید. شما رفاه زندگی می‏فروشید بنابراین مشتری باید در وضعیت تعادلی باشد که بتواند خود را با لذت‎های زندگی همسو کند. بنابراین پیدا کردن دوستانی خوب در مسافرت به شیوه‎های کاملا دوستانه می‎تواند موفقیت شما را در فروش دوچندان کند.

لطفا ادا درنیاورید و کسی را که دوست ندارید به طرفش نروید چون او از حالات چشم و ابرو و صورت می‎فهمد دروغ می‎گویید. واقعا به سراغ کسانی بروید که دوست دارید با آنها دوست شوید. مهربانی کنید، بخشش کنید، گذشت کنید، فداکاری کنید، آن وقت نظام کیهانی نیز پاسخ رفتارهای شما را می‎دهد.

یک روز با خانواده لب ساحل دریای محمودآباد نشسته بودیم و در حال خوردن بستنی، که صدای داد و فریاد توجه همه ما را به خود جلب کرد. تا بقیه تکونی بخورند من از جام بلند شدم. سال‎ها تمرین شنا می‎کردم و فکر می‎کنم نجات غریق خوبی باشم. در کمتر از چند ثانیه وسط آب‎های نیلگون دریای خزر غوطه می‎خوردم. صدای جیغ و فریاد از همه طرف می‎آمد. من به سمت پسر بچه‎ای می‎رفتم که در حال غرق شدن بود؛ کودکی حدود 9 ساله. قبل از اینکه نجات غریق ساحل اقدامی بکند من کودک را از غرق شدن نجات دادم و او را به ساحل آوردم. روز عجیب و غریبی بود. وقتی پسربچه نفس عمیقی کشید و آب‎های فرو رفته را به بیرون پرت کرد، گریه‎ها و خنده‎های پدر و مادر و دایی‎های او بود که از همه طرف شنیده می‎شد.

پدرام پسر خوشگل و نازی بود با چشمان قهوه‎ای روشن. تا چشمش را باز کرد همه از شادی جیغ کشیدند. دایی‎های پدرام روی سر من ریختند و چنان مرا می‎بوسیدند که انگار 30 ساله دوست و فامیل هستیم.

آن روز گذشت و من فردای آن روز مهمان ویلای آقای مقدسی پدر آقا پدرام در شهرک نفت بودم. همه چیز عالی و خوب بود. من الان حدود هفت ساله که با این خانواده محترم دوست هستم. رابطه بسیار صمیمی و خوبی داریم.

آقای مقدسی مدیر یکی از شرکت‎های نفتی است. همیشه این خانواده خودشان را وامدار من می‎دانند، در صورتی که من وظیفه انسانی خودم را انجام دادم. شاید سوال کنید آیا توانستید در ویلای آنها بیمه عمر بفروشید. پاسخ منفی است. شما باید موقعیت‎ها را به درستی ارزیابی کنید. گاهی صبوری بهتر از شتابناک عمل کردن است. من آن روزها در سفر هیچ وقت از بیمه عمر حرف نزدم جز یک جمله که آقای مقدسی در روز سوم از من پرسید: راستی شغل شریف شما چیه؟ من هم در یک جمله کوتاه و بدون توضیح گفتم: فروشنده بیمه عمر هستم. اما این رفاقت و دوستی آنچنان عمیق و پایدار شد که تقریبا بیش از صد و چند بیمه‎نامه از طریق جناب مقدسی طی شش ماه بعد از حادثه ساحل دریا به او و دوستان و همکارانش فروختم.

شما کار نیک بکنید خداوند پاداش مهربانی‎ها را می‎دهد. سعی نکنید همیشه از دیگران چیزی بکنید. قبل از آن باید چیزی هدیه کنید حتی یک لبخند ساده و مهربانانه. زمین برای آنکه به شما محصولی بدهد شما باید ابتدا بذر را در دل آن بکارید و منتظر بمانید تا در فرصت مناسب به شما گندم و برنج بدهد.

فرصت‎شناسی درس مهمی در فروش بیمه عمر است. اگر در آن سفر من به فکر منافع خودم بودم شاید در نهایت آقای مقدسی لطفی می‎کرد خودش یا خانواده‏اش را بیمه عمر می‎کرد اما او امروز تقریبا هر ماه چند تا مشتری می‎آورد. باید بلد باشید که کجا ورود کنید و چگونه ورود کنید.

مسافرت امکان مناسبی برای پیدا کردن دوستان خوب و فروش بیمه عمر در زمان مناسب است.

فروش بیمه عمر به راننده تاکسی

اون سال‎ها هنوز اسنپ و تپسی نبود. از شرکت که بیرون آمدم سوار یه تاکسی شدم و گفتم دربست عباس‎آباد. راننده تاکسی مرد میانسالی بود. با علامت سر مرا به داخل تاکسی دعوت کرد. هنوز چند قدمی نرفته بودیم که آقای راننده سر صحبت را باز کرد. در حالی که سیگارش را روشن می‎کرد، گفت: سیگار که آزارتون نمیده؟ گفتم: نه اما فقط می‎خوام کمی سریع‎تر برسم سر قرار. دنده را عوض کرد و گفت: به روی چشم.

از پسر 25 ساله‎اش می‎گفت که کار ندارد و بیکار است و عصبی. می‎گفت گاهی بنده خدا میاد و روی تاکسی می‎شینه و برای خودش کار می‎کنه. نگران آینده زندگی خودش و پسرش بود. با او همدلی کردم و از روزگار و فراز و نشیب‎هایش گفتم. کمی که آرام شد گفتم شاید من بتونم به شما کمک کنم تا کار کند. انگار که به او خبر برنده شدن در قرعه‎کشی بی ام و را داده باشند رویش را به طرف من برگرداند و گفت: جدی می‎فرمایید؟ گفتم: از نظر من 100درصد ولی بستگی به خودش دارد. بلافاصله گفت: چقدر حقوق می‎دید گفتم به خودش بستگی دارد. برایش از سازوکار مالی فروشندگان بیمه عمر گفتم. هنوز به مقصد نرسیده بودیم که با گوشی‎اش به پسرش زنگ زد و با احترام گوشی را به من داد تا با او حرف بزنم. از صداش معلوم بود پسر تیز و بزی است. اونو به شرکت دعوت کردم. پدرش را همان روز اول بیمه عمر کردم. خودش امروز یکی از مدیران خوب فروش بیمه عمر است. او در کمتر از پنج ماه 600 بیمه‎نامه به نام خودش ثبت کرد.

اگر رفتار من در تاکسی به گونه‎ای بود که راننده امکان ارتباط نداشت و نمی‎توانست حرفش دلش را بزند ما امروز یک مدیر خوب فروش و حداقل هزار بیمه‎گذار کمتر داشتیم.

ما فروشندگان در هر پست و مقامی باید فرصت‎ها را بیابیم و از آنها به شکل درستی استفاده کنیم. مهم نیست شما در تاکسی هستید و یا در حال شنا در درون استخر. مهم نیست که لباس رسمی بر تن دارید یا اسپرت پوشیدید. مهم نیست که فرم بیمه‎نامه همراه شما باشد یا نه، مهم این است که شما در هر حالتی فروشنده باشید و از هر فرصتی برای فروش استفاده کنید. من می‎تونستم با یک رفتار سرد راننده تاکسی را از خود دور کنم، اما بدون آنکه بدانم او و پسرش دریایی از پول و ثروت برای من بودند.

از لحظه لحظه زندگی به شکل درست برای فروش استفاده کنید. خود را مقید نکنید که با کت و شلوار و کیف سامسونت بیمه عمر بفروشید. شما در حال تماشای فوتبال یا بازی در زمین بسکتبال هم می‎توانید فروشنده باشید.

مطلب مرتبط: تکنیک های فروش بیمه عمر

بیمه عمر از نظر مردم کالای ضروری نیست که بخواهند از شما بخرند شما باید زمینه‎های خرید را برای او فراهم کنید. شما باید بفروشید. فروشنده حرفه‎ای شما هستید.

اگر بتوانید از همه فرصت‎های زندگی در همه مکان‎ها و زمان‎ها به شکل درستی برای فروش بیمه عمر استفاده کنید، بی‎تردید در زمان کوتاهی به یکی از بزرگ‎ترین فروشندگان بیمه عمر تبدیل می‎شوید و می‎توانید رویاهای زندگی خود را برآورده کنید.

فروش بیمه عمر در بیمارستان

بله درست شنیدید بیمارستان. دوستی دارم که یکی از فروشندگان حرفه‎ای بیمه عمر است او برای عمل جراحی مختصری مجبور شد در بیمارستان به مدت سه روز بستری شود. شاید باورش سخت باشد که او در این سه روز 9 تا بیمه عمر به دکتر و پرستار و بستگان تخت بغلی‎اش فروخت.

شاید بگویید مگر قرار نیست ما در یک وضعیت آرام بیمه بفروشیم؟ چگونه ممکن است در بیمارستان که همگی نگران و ناراحتند افراد را بیمه عمر کنیم. به اعتقاد من بیمارستان یکی از بسترهای بسیار عالی برای بیمه کردن افراد است.

همه چیز در جهان بر پایه تضاد شکل گرفته شب با روز، خوبی با بدی، سیاهی با سفیدی و بیماری با سلامتی. چه جایی بهتر از بیمارستان که افراد برای درمان می‎آیند و هزینه‎های درمان یکی از دغدغه‎های آنهاست.

البته موقعیت و فرصت را باید بشناسید. بدون تردید نمی‎‏توانید به اقوام بیماری که در حال موت است یا روزهای آخر عمر را سپری می‎کند با لبخند از آرامش بگویید. هوشمندی شما در انتخاب فرصت است. زمان و مکان را باید خودتان براساس هوش خود بسنجید، اما آیا شما نمی‎توانید به اقوام بیماری که با عمل جراحی حالش خوب خوب شد و همه شکرگزار هستند و خوشحال، بیمه عمر بفروشید؟

اگر نمی‎توانید این کار را انجام بدهید هنوز فروشنده حرفه‎ای نیستید. دوست عزیز من در بیمارستان به پزشکی که او را معاینه می‎کرد و فرصت دیدار خیلی کوتاهی با او داشت آنقدر حرفه‎ای عمل کرد که پزشک قانع شد بیمه عمر شود. می‎گفت: معمولا پزشک‎ها در فاصله معاینه از بیمار گاهی می‎پرسند شغلت چیه؟ این جوری می‎خواهند یه جور صمیمیت خودشان را نشان دهند. اون می‎گفت من از این فرصت استفاده کردم وقتی از من پرسید چه کاره ‎ای؟ گفتم: تقریبا همکار شما. در حالی که داشت پرونده را مطالعه می‎کرد سرش را بلند کرد و گفت: عجب شما پزشک هستید؟ گفتم: نه اما یه جوری همکار می‎شیم. دکتر عینک را داخل جیبش گذاشت و گفت: متوجه نشدم شما در مجموعه پزشکی کار می‎کنید؟ گفتم: نه پزشک تعجبش بیشتر شد با لبخند تلخی گفت: پس چطور همکار ما می‎شید مگه می‎شه؟ گفتم: کار شما نجات جان انسان‎ هاست کار ما هم نجات جان و مال آدم‎هاست. دکتر انگار که فتحی کرده باشد، گفت: عجب شما آتشنشان هستید. خندیدم و مودبانه گفتم: نه دکتر این بار که کمی لحنش جدی‎تر شد گفت: خوب بگو پسر چی کاره‎ای؟ گفتم: فروشنده بیمه عمر هستم. دکتر لب‎هایش را جمع کرد و سرش را به نشانه تایید چند بار تکان داد. فردای آن روز رضایت او را برای بیمه عمر شرکتم گرفتم. برایش از نجات جان و مال آدم‎ها و ایجاد امنیت و رفاه و آرامش گفتم. مرد منطقی‎ای بود. سه تا بیمه‎نامه عمر از من گرفت. البته او از قبل در شرکت بیمه دیگری هم بیمه ‎نامه عمر داشت.

بیمار بغل‎دستی من وقتی ماجرا را دید اعتماد بیشتری به من کرد. وقتی پزشک به حرف من اعتماد می‎کند او شک و تردیدش درباره صحت کلامم برطرف می‎شود. دوست من می‎گفت: من به همسر بیمار هم‎اتاقی و چند تا از اقوام آنها بیمه عمر فروختم تا نگرانی آنها برای درمان بیماری‎های احتمالی کمتر شود.

فروش 9 تا بیمه در زمان بستری‎بودن در بیمارستان یعنی اوج حرفه‎ای بودن. شما باید این رفتارها و مثال‎ها را الگو و سرمشق بدانید و به تناسب زمان و مکان و فرصت‎های به دست آمده بیمه عمر بفروشید حتی روی تخت بیمارستان.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید