ذهن انسان به طور غریزی یک ماشین نیوتنی است. ما جهان را از طریق لنزهای علت و معلولی، خطی و قابل پیش بینی می بینیم. ما یاد گرفته ایم که اگر توپی را با نیروی مشخصی پرتاب کنیم، می توانیم مسیر حرکت و نقطه فرود آن را با دقت محاسبه نماییم. برای قرن ها این مدل ذهنی کلاسیک نه تنها در فیزیک، بلکه در تمام شئون زندگی ما، از جمله در استراتژی کسب و کار، حاکم بلامنازع بوده است. ما با ترسیم نقشه های راه پنج ساله، ایجاد نمودارهای سازمانی سلسله مراتبی و تکیه بر پیش بینی های قطعی تلاش می کردیم تا آینده را رام کرده و آن را در جعبه های منظم استراتژیک خود جای دهیم، اما این جهان با آن قطعیت آرامش بخش دیگر وجود خارجی ندارد. 

دنیای کسب و کار امروز بیشتر شبیه به دنیای عجیب، نامعین و احتمالی فیزیک کوانتومی است تا دنیای منظم نیوتنی. در این دنیای جدید تلاش برای ترسیم یک خط مستقیم از امروز به فردا نه تنها بی فایده، بلکه خطرناک است. رهبران تجاری آینده نه آنهایی که بهترین نقشه ها را ترسیم می کنند، بلکه آنهایی هستند که می آموزند چگونه با ذهنیت یک فیزیکدان کوانتومی فکر کنند.

هنر هم زمانی استراتژیک: فراتر از انتخاب های دوگانه

هنر هم زمانی استراتژیک آمازون

منطق کلاسیک، ما را به سمت تفکر «یا این یا آن» سوق می دهد. ما یا باید بر روی کاهش هزینه ها تمرکز کنیم یا بر روی افزایش کیفیت. یا باید در بازار فعلی خود عمیق تر شویم یا وارد یک بازار کاملا جدید شویم. این انتخاب های دوگانه، احساس کنترل و شفافیت را به ما می دهند، اما در عین حال، پتانسیل های بی شماری را از بین می برند. در مقابل، یکی از اصول بنیادین فیزیک کوانتومی «برهم‎گذاری» (Superposition) است؛ این ایده که یک ذره می تواند به طور همزمان در چندین حالت وجود داشته باشد تا زمانی که مشاهده شود. تفکر کوانتومی در استراتژی، به معنای پذیرش تفکر «هم/هم» است. این هنر، توانایی دنبال کردن همزمان چندین استراتژی به ظاهر متناقض، ساختن کسب و کاری با هویت های چندگانه و زنده نگه داشتن گزینه های مختلف تا زمانی است که بازار، بهترین مسیر را آشکار سازد. این رویکرد، عدم قطعیت را نه به عنوان یک تهدید، بلکه به عنوان یک منبع فرصت می بیند.

مطلب مرتبط: هنر رهبری تجاری در دنیای امروز: چگونه از یک مدیر به رهبر تجاری تبدیل شویم؟

آمازون شاید بزرگ‎ترین تجسم زنده این استراتژی باشد. اگر در دهه ۲۰۰۰ از یک تحلیلگر کلاسیک می پرسیدید که آمازون چیست، پاسخ احتمالا «یک خرده فروشی آنلاین» بود، اما آمازون به طور همزمان در چندین حالت دیگر نیز وجود داشت. این شرکت هم یک خرده فروش بود، هم یک شرکت پیشرو در زمینه زیرساخت های ابری هم یک غول لجستیک و هم یک استودیوی تولید محتوای سرگرمی. این هویت های چندگانه در ابتدا به نظر بی ربط یا حتی متناقض می رسیدند، اما جف بزوس به جای انتخاب یکی از این مسیرها، به همه آنها اجازه رشد داد. او فهمید که زیرساخت فنی موردنیاز برای اداره وب سایت خودش (یک مرکز هزینه)، می تواند به یک سرویس سودآور برای کل جهان تبدیل شود. این توانایی در دیدن کسب و کار به عنوان مجموعه ای از پتانسیل های همزمان و مقاومت در برابر وسوسه تعریف ساده و تک بعدی، آمازون را به یکی از قدرتمندترین شرکت های تاریخ تبدیل کرد.

سازمان کوانتومی: وقتی یک تصمیم همه چیز را تغییر می دهد

در دنیای نیوتنی، ما می توانیم سیستم ها را به اجزای کوچک تر تقسیم کرده و هر بخش را به صورت مجزا تحلیل کنیم. این رویکرد «تقلیل‎گرایانه» اساس ساختار دپارتمان های جداگانه (بازاریابی، فروش، مالی) در سازمان های سنتی است. اما فیزیک کوانتومی به ما پدیده ای به نام «درهم تنیدگی» را معرفی می کند؛ این ایده که دو ذره می توانند به گونه ای به هم متصل شوند که وضعیت یکی، فارغ از فاصله، فورا بر وضعیت دیگری تاثیر بگذارد. یک سازمان کوانتومی، خود را نه به عنوان مجموعه ای از قطعات جدا، بلکه به عنوان یک سیستم کاملا درهم تنیده می بیند. 

در چنین سیستمی، یک تصمیم به ظاهر کوچک در بخش بازاریابی، می تواند فورا و به شکلی غیرقابل پیش بینی، بر روی انگیزه تیم مهندسی، استراتژی زنجیره تامین و حتی فرهنگ استخدام شرکت تاثیر بگذارد. رهبری با این دیدگاه، به معنای دیدن الگوهای پنهان و درک این است که هیچ تصمیمی در انزوا رخ نمی دهد.

شرکت اپل، استاد طراحی سیستم های درهم تنیده است. موفقیت آیفون تنها به دلیل طراحی سخت افزاری آن نبود. این موفقیت محصول درهم تنیدگی کامل میان سخت افزار، سیستم عامل، فروشگاه اپلیکیشن (App Store) و خدمات ابری (iCloud)  بود. 

یک تغییر کوچک در سیاست های اپ استور، فورا بر روی کسب و کار میلیون ها توسعه دهنده در سراسر جهان تاثیر می گذارد و این به نوبه خود، بر روی جذابیت آیفون برای مشتریان جدید اثر دارد. تیم های طراحی سخت افزار و نرم افزار در اپل به صورت مجزا کار نمی کنند؛ آنها در یک همزیستی کامل قرار دارند که در آن، هر تصمیم طراحی، با در نظر گرفتن کل اکوسیستم گرفته می شود. این نگاه کل نگر و درهم تنیده، یک مزیت رقابتی تقریبا غیرقابل نفوذ ایجاد کرده است، زیرا رقبا به جای کپی کردن یک محصول، باید یک اکوسیستم کامل را از نو خلق کنند.

مطلب مرتبط: درس های رهبری تجاری از کارآفرینان موفق

واقعیت سازی از طریق معیار: شما همان چیزی می شوید که اندازه می گیرید!

در فیزیک کلاسیک، مشاهده‎گر یک ناظر بی طرف است. ما می توانیم موقعیت یک سیاره را بدون آنکه بر حرکت آن تاثیری بگذاریم، اندازه گیری کنیم اما اصل عدم قطعیت هایزنبرگ در فیزیک کوانتومی نشان می دهد که عمل مشاهده، خود سیستم را تغییر می دهد. شما نمی توانید همزمان موقعیت و سرعت دقیق یک ذره را بدانید، زیرا اندازه گیری یکی، دیگری را تحت تاثیر قرار می دهد. این «اثر مشاهده گر» یک استعاره قدرتمند برای دنیای کسب و کار دارد. معیارهایی که ما برای سنجش موفقیت انتخاب می کنیم ناظران بی طرف نیستند؛ آنها به صورت فعال، واقعیتی را که اندازه گیری می کنند، شکل می دهند. اگر تنها فروش ماهانه را اندازه بگیرید، تیمی خواهید ساخت که برای رسیدن به اهداف کوتاه مدت، از تخفیف های بی رویه استفاده می کند و به وفاداری بلندمدت مشتری لطمه می زند. شما به سادگی، همان چیزی می شوید که اندازه می گیرید.

فرهنگ اولیه گوگل، نمونه ای درخشان از این اصل است. در دورانی که رقبایی مانند یاهو تلاش می کردند تا با افزودن اخبار، ایمیل و سایر خدمات، کاربران را تا حد ممکن در وب سایت خود «نگه دارند» (معیار: زمان حضور در سایت)، گوگل یک معیار کاملا متفاوت را انتخاب کرد: سرعت و دقت. هدف اصلی این بود که کاربر در کوتاه ترین زمان ممکن، بهترین پاسخ را برای سوال خود پیدا کرده و از گوگل «خارج» شود. این تمرکز وسواس‎گونه بر روی یک معیار به ظاهر غیرمنطقی، تمام تصمیمات مهندسی و طراحی محصول را شکل داد و به خلق سریع ترین و موثرترین موتور جست‎وجوی جهان منجر شد. گوگل با انتخاب معیارهای درست، نه تنها بازار را تسخیر کرد، بلکه انتظارات کل یک نسل از کاربران اینترنت را بازتعریف نمود.

جهش های کوانتومی: هنر ساختن آینده به جای بهینه سازی گذشته

منطق کلاسیک، ما را به سمت بهبود تدریجی سوق می دهد. ما یک محصول یا فرآیند موجود را برمی داریم و تلاش می کنیم آن را کمی بهتر، سریع تر یا ارزان تر کنیم. این مسیر، قابل اعتماد اما محدودکننده است. فیزیک کوانتومی به ما مفهوم جهش کوانتومی را می دهد، جایی که یک الکترون می تواند فورا از یک سطح انرژی به سطح دیگر بپرد، بدون آنکه مسیر میانی را طی کند. 

در استراتژی کسب و کار، این به معنای نوآوری غیرخطی و برهم زننده است. این هنر، توانایی رها کردن کامل منطق حاکم بر صنعت فعلی و تصور یک واقعیت کاملا جدید است. این به معنای ساختن یک اسب سریع تر نیست، بلکه به معنای اختراع اتومبیل است. این رویکرد نیازمند شجاعت برای کنار گذاشتن موفقیت های گذشته و پذیرش ریسک های بزرگ برای خلق آینده است.

مطلب مرتبط: مهارت های رهبری تجاری برای قرن بیست و یکم

ظهور شرکت تسلا در صنعت خودروسازی، یک جهش کوانتومی کلاسیک بود. شرکت های خودروسازی سنتی، سال ها در حال بهینه سازی تدریجی موتورهای احتراق داخلی بودند. آنها تلاش می کردند تا مصرف سوخت را چند درصد کاهش دهند یا اسب بخار را کمی افزایش دهند اما ایلان ماسک، صنعت را از منظر فیزیک کلاسیک نگاه نکرد. او پرسید: «اگر ما خودرو را نه به عنوان یک ماشین مکانیکی، بلکه به عنوان یک کامپیوتر پیشرفته بر روی چهار چرخ بازتعریف کنیم، چه اتفاقی می افتد؟» این تغییر بنیادین در سوال، به یک جهش کوانتومی منجر شد. تسلا تنها یک خودروی الکتریکی نساخت؛ این شرکت یک اکوسیستم کامل از نرم‎افزار، باتری، شبکه های شارژ و فروش مستقیم را خلق کرد که قوانین بازی را برای همیشه تغییر داد.

منابع:

https://hbr.org