برای نسل ها اخلاق کاری با یک تصویر مشخص و تزلزل ناپذیر تعریف می شد: حضور فیزیکی از اولین ساعات صبح تا آخرین دقایق شب، وفاداری بی چون و چرا به یک سازمان برای دهه ها و انجام وظایف محوله با سخت‎کوشی و بدون سوال. این معیارها، در دوران ثبات صنعتی، سنگ بنای ارزیابی یک کارمند خوب بودند اما آن دوران برای همیشه به پایان رسیده است. 

در چشم انداز کسب و کار امروز که با تغییرات مداوم، عدم قطعیت اقتصادی و ظهور هوش مصنوعی تعریف می شود، آن اخلاق کاری قدیمی نه تنها منسوخ شده، بلکه به یک مانع برای رشد تبدیل گشته است. کارفرمایان پیشرو دیگر به دنبال کارمندانی نیستند که صرفا سخت کار کنند؛ آنها به دنبال استعدادهایی هستند که بتوانند به شکلی هوشمندانه و انطباق پذیر در این دنیای جدید حرکت نمایند. اخلاق کاری جدید، یک تعهد به ساعت های طولانی نیست، بلکه مجموعه ای از ویژگی های ذهنی و روانشناختی عمیق تر است که به افراد اجازه می دهد نه تنها در توفان تغییر دوام بیاورند، بلکه در دل آن شکوفا شوند.

اخلاق کاری مدرن و تغییر شرایط کار

ذهنیت انطباق پذیر: ارزشمندترین دارایی در عصر آشوب

مهمترین و در عین حال کمیاب ترین ویژگی در بازار کار امروز، ذهنیت انطباق پذیر است. این ویژگی فراتر از توانایی ساده برای «کنار آمدن با تغییر» است؛ این یک گرسنگی فعال برای تغییر، یک کنجکاوی بی پایان برای یادگیری روش های جدید و توانایی رها کردن سریع ایده ها و فرآیندهایی است که دیگر کارایی ندارند. کارمندانی با این ذهنیت، تغییر را نه به عنوان یک تهدید برای امنیت شغلی خود، که به عنوان یک فرصت برای رشد و یادگیری می بینند. 

مطلب مرتبط: اخلاق در مدیریت

آنها در مواجهه با یک فناوری جدید، به جای مقاومت، پیشقدم می شوند تا آن را بیاموزند. در مواجهه با یک استراتژی جدید شرکت، به جای شکایت، به دنبال یافتن نقش خود در اجرای آن هستند. این انعطاف پذیری ذهنی، به یک سازمان اجازه می دهد تا به جای تبدیل شدن به یک کشتی غول پیکر و کند، مانند مجموعه ای از قایق های تندرو و چابک عمل کند که می توانند مسیر خود را در لحظه تغییر دهند.

شرکت نتفلیکس، یک سازمان کامل است که بر پایه ذهنیت انطباق پذیر ساخته شده. تاریخ این شرکت، داستان یک سری از دگرگونی های بی رحمانه است که هر کدام می توانست یک شرکت کوچک‎تر را نابود کند. آنها از یک سرویس اجاره دی وی دی از طریق پست، به یک پیشگام در استریم محتوا و سپس به یکی از بزرگ‎ترین استودیوهای تولید فیلم و سریال در جهان تبدیل شدند. 

هر یک از این چرخش ها، نیازمند آن بود که کارمندان، از مهندسان گرفته تا بازاریابان، مهارت ها و مدل های ذهنی قبلی خود را کنار گذاشته و واقعیت های یک صنعت کاملا جدید را با آغوش باز بپذیرند. این توانایی برای اختراع مجدد خود به صورت مداوم، در دی ان ای فرهنگی نتفلیکس نهادینه شده و به اصلی ترین دلیلی تبدیل گشته است که این شرکت، با وجود ظهور رقبای قدرتمند، همچنان در خط مقدم نوآوری باقی مانده است.

یادگیری خودکار: شما مسئول منحنی رشد خود هستید

در گذشته توسعه حرفه ای یک مسئولیت سازمانی بود. شرکت ها دوره های آموزشی مشخصی را ارائه می دادند و کارمندان انتظار داشتند که به آنها گفته شود چه چیزی را و در چه زمانی باید یاد بگیرند. این مدل دیگر کارایی ندارد. سرعت منسوخ شدن مهارت ها به قدری افزایش یافته که هیچ سازمان منابع انسانی نمی تواند برای همه، یک مسیر یادگیری مشخص تعریف کند. در این محیط جدید، ارزشمندترین کارمندان، یادگیرندگان خودراهبر هستند؛ افرادی که مالکیت کامل منحنی رشد و توسعه خود را برعهده می گیرند. آنها منتظر یک دوره آموزشی رسمی نمی مانند، بلکه با کنجکاوی سیری ناپذیر، به طور مداوم به دنبال پادکست ها، کتاب ها، دوره های آنلاین و پروژه های جانبی برای کسب مهارت های جدید هستند. آنها درک می کنند که مرتبط باقی ماندن در بازار کار، یک مسئولیت شخصی است، نه یک مزیت شرکتی.

تحول فرهنگی مایکروسافت تحت رهبری ساتیا نادلا، نماد قدرت این ویژگی است. او به شکلی جسورانه، فرهنگ همه چیزدان مایکروسافت را که برای دهه ها برتری خود را در آنچه می دانست می دید، به یک فرهنگ «همه چیزآموز» تبدیل کرد. در این فرهنگ جدید، کنجکاوی و فروتنی برای پذیرش ندانستن، به یک ارزش اصلی تبدیل شد. این تغییر فرهنگی، به مایکروسافت اجازه داد تا از یک شرکت متمرکز بر ویندوز، به یک غول پیشرو در حوزه های کاملا جدیدی مانند رایانش ابری (آژور) و هوش مصنوعی تبدیل شود. این موفقیت عظیم، محصول مستقیم ارتشی از کارمندان بود که تشویق شدند تا به صورت خودراهبر، مهارت های جدید و پیچیده ای را بیاموزند و خود را برای آینده ای که کاملا با گذشته شرکت متفاوت بود، آماده کنند.

هوش هیجانی: آخرین سنگر انسانیت

هرچه وظایف فنی و تکراری بیشتر توسط هوش مصنوعی و اتوماسیون انجام می شود، ارزش مهارت هایی که به طور منحصر به فردی انسانی هستند، به صورت تصاعدی افزایش می یابد و در رأس این مهارت ها هوش هیجانی قرار دارد. این ویژگی، شامل مجموعه ای از توانایی هاست: خودآگاهی برای درک احساسات خود، همدلی برای درک احساسات و دیدگاه های دیگران و مهارت های ارتباطی برای همکاری موثر، ارائه بازخورد سازنده و حل تعارضات در تیم های متنوع و اغلب دورکار. 

کارمندی که از نظر فنی بسیار با استعداد است، اما فاقد هوش هیجانی برای همکاری با دیگران است، در سازمان مدرن به یک نیروی مخرب تبدیل می شود. کارفرمایان امروز به دنبال افرادی هستند که نه تنها می توانند با ماشین ها، که مهمتر از آن، می توانند با انسان های دیگر به شکلی موثر و همدلانه کار کنند.

فلسفه شرکت استارباکس از ابتدا بر پایه همین اصل بنا شده است. هاوارد شولتز، استارباکس را نه به عنوان یک فروشگاه قهوه، که به عنوان یک مکان سوم میان خانه و محل کار طراحی کرد؛ مکانی برای ارتباط انسانی. موفقیت یک باریستا در استارباکس، کمتر به توانایی او در تهیه یک لاته بی نقص و بیشتر به هوش هیجانی او برای برقراری یک ارتباط انسانی کوتاه اما مثبت با مشتری بستگی دارد. 

توانایی به خاطر سپردن نام مشتری، پیش‎بینی سفارش او یا صرفا ارائه یک لبخند صمیمی در یک صبح شلوغ، چیزهایی هستند که تجربه استارباکس را تعریف می کنند. این شرکت دریافته است که محصول واقعی آنها قهوه نیست، بلکه احساسی است که در مشتری ایجاد می کنند و این احساس، تنها توسط کارمندانی با هوش هیجانی بالا قابل خلق است.

مالکیت کارآفرینانه: کسب و کار من و شما نداریم!

یکی از بزرگ‎ترین شکاف ها در اکثر سازمان ها، شکاف میان طرز فکر کارمند و طرز فکر مالک است، اما کارفرمایان پیشرو به طور فزاینده ای به دنبال کارمندانی هستند که این شکاف را پر می کنند و مالکیت کارآفرینانه از خود نشان می دهند. این به معنای آن نیست که همه باید کسب و کار خود را راه اندازی کنند، بلکه به معنای آن است که هر فرد، نقش خود را در سازمان مانند یک کسب و کار کوچک و مستقل اداره می کند. 

این افراد منتظر دستور نمی مانند؛ آنها به طور فعالانه به دنبال مشکلات برای حل کردن و فرصت ها برای بهبود می گردند. آنها به پیامدهای مالی تصمیمات خود فکر می کنند و همیشه از خود می پرسند «چگونه می توانم با منابع کمتر، ارزش بیشتری خلق کنم؟». آنها مسئولیت کامل نتایج خود را برعهده می گیرند و به جای سرزنش کردن دیگران در هنگام شکست، به دنبال درس آموختن از آن هستند.

فرهنگ اولیه گوگل با سیاست مشهور «۲۰ درصد زمان» تجسم کاملی از تشویق این نوع مالکیت بود. این سیاست به مهندسان اجازه می داد تا یک پنجم از زمان کاری خود را بر روی پروژه هایی که خودشان به آن باور داشتند، حتی اگر بخشی از وظایف رسمی آنها نبود، سرمایه گذاری کنند. گوگل با این کار، این پیام قدرتمند را ارسال می کرد که «ما به قضاوت و روحیه کارآفرینی شما اعتماد داریم». این سطح از اعتماد و استقلال، به تولد برخی از موفق ترین محصولات گوگل، از جمله جی میل، ادسنس و گوگل نیوز منجر شد. این محصولات، توسط کارمندانی خلق شدند که مانند کارآفرینان داخلی عمل می کردند و مالکیت کامل ایده های‎شان را از ابتدا تا انتها برعهده گرفتند.

مطلب مرتبط: برنامه مدیریت اخلاق

سخن پایانی

اخلاق کاری جدید بازگشتی به انسانی ترین ویژگی های ما در مواجهه با یک دنیای به شدت فناورانه است. این یک فراخوان برای رها کردن امنیت ظاهری ناشی از تکرار و پذیرش رشد نامحدودی است که در دل عدم قطعیت نهفته است. دیگر مهم نیست که شما چند ساعت در روز کار می کنید؛ مهم این است که با چه سرعتی می توانید یاد بگیرید، با چه عمقی می توانید با دیگران ارتباط برقرار کنید و با چه شجاعتی می توانید مالکیت آینده خود و سازمان‎تان را برعهده بگیرید. شرکت هایی که براساس این اخلاق کاری جدید، فرهنگ خود را بازسازی کرده و استعدادهایی با این ویژگی ها را جذب و پرورش دهند، رهبران بلامنازع دهه آینده خواهند بود. در نهایت، ارزشمندترین دارایی یک فرد در بازار کار فردا، نه دانش انباشته او، که شخصیت انطباق پذیر و همیشه در حال رشد او خواهد بود.

منابع:

https://www.forbes.com

https://workinstitute.com